2777
2789
عنوان

داستان جالب

157 بازدید | 9 پست

در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "برديا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی

و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

و

خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

مهربان باشیم. با خودمان با پرندگان حیوانات با گلها و درختان با زمین با سالخوردگان و کودکان دنیا زیباتر میشود

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بد نبود فقط یکم غیر واقعی بود 

داستانه. معمولا داستانهایی که اصلش هم راسته . تو جزئیات بزرگنمایی دارند

مهربان باشیم. با خودمان با پرندگان حیوانات با گلها و درختان با زمین با سالخوردگان و کودکان دنیا زیباتر میشود
آخه بررگنمایی نداشت که، همون قضیه کیسه پول که همه آرزو دارن از آسمون براشون بباره

اگه منظورت پوله که برسه. گاهی خدا صدای دل بعضیا رو میشنوه و میرسونه. 

من بچه بودم و پدر خدا ببامرزم جوون بود. اون تو بچگی پدرش رو از دست داده بود. عکسشو نداشتم من ندیده بودم.  یه شب خواب یه پیرمرد رو دیدم که گفت به بابات بگو منو یادش رفت. 

وقتی به بابام گفتم رنگش پرید یه جعبه پر از عکس آورد عکسای 3در 4 و 6در 4 گفت مثل کی بود یه عکس نشونش دادم . اشکش در اومد گفت هر هفته بر بابام به یکی خیرات میدادم این هفته ندادم. یادم رفت. 

من میگم برای کسی که خیرات بهش میرسیده همون کیسه ی پوله دیگه. حالا مقدارش بسته به مصلحت خداست



مهربان باشیم. با خودمان با پرندگان حیوانات با گلها و درختان با زمین با سالخوردگان و کودکان دنیا زیباتر میشود
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2834
2835
2108