الان باکوام
البتع اولش خیلی ترسیدم
با اینکه زیاد رفتم خارج از کشور اما ایندفعه چون ما رشتیم مرز توی استارا بود ماشینو اونجا گذاشتیم بقیشو یه راننده باکویی مارو برد که همش با تلفن اروم حرف میزدو حرکتش خیلی مشکوک بود بعد یه جای بی راهه نگه داشت که کم مونده بود منو و نامزدم سکته کنیم!
یعنی زرد شده بودیم ارزو میکنم هیچوقت این حسو تجربه نکنید چون کم مونده بود بیهوش شم از ترس اینم از اول سفرمون خدا اخرشو بخیر کنه😐😑😂
حالا اخرش هزارجور معذرت خواهی کرد چون من فشارم افتاده بود نگو داشت با دوست دخترش حرف میزد و ما چه فکرا که نکردیم😑😑😑هنوزم به خودم نیومدم