بچه ها من ۲۸ سالمه ازدواج ده سال پیش ازدواج کردم یه بچه هفت ساله دارم زندگیم و شوهرم خوبن .یه ابجی دارم ۱۴ سالشه ته تغاری خونمون عشق مامان بابام بچه درسخون تمام چیزایی که من نداشتم و داره نمیدونم چم شده خیلی حسرتشو میخورم بابام پولداره اینم بچه اخر هرچی میخواد میخره موقع من اینجوری نبود هیچی باب میلم نبود کارایی که دوست داشتم تو عروسیم بکنم و نکردن خیلی حسرتا دارم همش فکرم مشغوله خواهرمه همش با خودم میگم خوشبحالش درسش میخونه یچیزی میشه ، شوهر خوب گیرش میاد ، تمام کارایی که تو عقدم نکردن شوهرش حتما براش انجام میده نمیدونم مثل دیونه ها شدم خودم علتشو نمیفهمم چند وقته اینجوری شدم اینم بگم به خاطر شغل همسرم ازش دورم و فقط اخر هفته ها میبینمش با خودم میگم شاید به خاطر همینه .
ابجیم خیلی خوشتیپه قدبلند و عیکلی ولی من ریزه میزه هربار با حسرت نگاهش میکنم همش میگم کاش من جای اون بودم همه فکرم شده ای کاش ....
اخساس میکنم از لحظه خواستگاریش تا اخر حسادت کنم اصلا دویت ندارم اینجوری باشم ولی هستم دست خودم نیست میگم وای فک کن شوهرش یه عاشق باشه مدام قربون صدقش بره خانواده شوهرش عاشقش باشن براش همه کار بکنن فک کنید بچه ها من حسرت شب یلدایی برام بیارن رو دلم مونده شاید خنده دار باشه ولی چکار کنم خیلی حسرتا یکیش اینکه تو عقد یه سفر دونفرع با شوهرم نرفتم . نمیدونم با این فکرا خودمو دارم داغون میکنم افسرده سدم فقط دلداریم بدین توروخدا مسخره نکنید