دیشب خیلی واسه پسرم ناراحت بودم.رو کردم به آقا ابوالفضل و گفتم خواهش می کنم به خوابم بیا.بیا و کمی دل واموندم رو آروم کن.نزدیکای سحر بود که خواب دیدم چند نفر که انگار دکتر بودند فکر کنم دو نفر بودند من قیافه اونا رو ندیدم.اومدن تو یه اتاق.انگار یه پرده وسط اتاق کشیده بودن.من هیچ دستی رو ندیدم ولی می دیدم که یکی یه سرسوزن به انگشت یه بچه که رو یه تخت خوابیده بو زد که فکر کنم ابوالفضلم بود زد.و بعد با همون دستی که من نمی دیدمش شروع کرد به ماساژ دادن و حرکت دادن روی بدن ابوالفضلم.بعد دیدم من و شوهرم وسط یه جمعیت ایستادیم.یکی از دور صدا زد شما باید پسرتون رو ببرید درمانگاه ابوالفضل.شوهرم پرسید درمانگاه.....؟اینجاش شوهرم یه چیزی گفت که من حالیم نشد انگار چیزی مثل شهسوار.سپهسالار یا چیزی شبیه اون.من بهش توپیدم که درست بگو.بگو درمانگاه ابوالفضل الان مردم بهمون می خندن.ولی نگاه کردم دیدم هیچکس توجهی به ما نداره و همه دارن جلو رو نگاه می کنن.