سلام خانوما يسوال دوسدارم از تجربياتتون بدونم در اين مورد ك دو سال عقد بودم خانواده شوهرم بويژه مادرشوهرم پدرمو دراوردن به معناي واقعي كلمه اووووف حسااااابي.سه ماهه عروسي كردم با كاراشون رفتاراشون اصلا نميتونم كنار بيام همش داعما تو فكرم ميچرخه از زندگي افتادم همش اوقات تلخي ميكنم بيچاره شوهرم يسرههههههه غر غر ميكنم و دعوا چيكار كنم شما بگيد امشب اونجا بودم خيلي سوختم ازاينكه ما تو عروسيمون گوشه هيابون ناراحت وايساده بوديم كه كسي نبود شيريني رو بده تالار چون باباش گف من ببرم؟!!!بد قطع كرد بعدا امشب فهميديم ك اون موقع رفته بودن اتليه عكس بندازن خيلي ناراحت شدم ب مادر شوهرم گفتيم كچي گف ميگفتين پسر عموت ميرف شيريني رو ميداد اصلا بدردمون نخوردن بخدااااا حسابي ميسوزم