رمان غوغای زمانه چاپ شد خدا روشکر... قسمتی از رمان👇... عطر تنش در بینیام پیچید و اشکهایم روانه شد. واقعیت تلخی که مثل پتک روی سرم کوبیده می شد؛ من عطر تن مردی را نفس میکشیدم در حالی که عاشق دیگری بودم. خودم را به زور از آغوشش بیرون کشیده و در حالی که به پارکتهای چوبی زیر پایم زل زده بودم سعی در صاف کردن صدایم داشتم: _سرم درد می کنه. خواهش می کنم اجازه بده تنها باشم. رمان درحال تایپ هم تو کانال @neisarifateme خوشحال میشم با نقدهای ارزشمندتون همراهیم کنید🌹
مثل اینکه گفتن سهمیه ابان تاکسیا نمیسوزه و اخرش سوزوندن
رمان غوغای زمانه چاپ شد خدا روشکر... قسمتی از رمان👇... عطر تنش در بینیام پیچید و اشکهایم روانه شد. واقعیت تلخی که مثل پتک روی سرم کوبیده می شد؛ من عطر تن مردی را نفس میکشیدم در حالی که عاشق دیگری بودم. خودم را به زور از آغوشش بیرون کشیده و در حالی که به پارکتهای چوبی زیر پایم زل زده بودم سعی در صاف کردن صدایم داشتم: _سرم درد می کنه. خواهش می کنم اجازه بده تنها باشم. رمان درحال تایپ هم تو کانال @neisarifateme خوشحال میشم با نقدهای ارزشمندتون همراهیم کنید🌹
یکیش شوهرم بود ک بیکار بود میرف اسنپ الان اونم نمیتونه بره 😢 خدا لعنتشون کنه زندگیمون جهنم شده رف ماشین ال پی جی کرد که دوگانه سوز بشه بتونه بره اسنپ از دیوار خرید وسایلاش یارو کلاهبردار بود جنس اشغال و ناقص داد بهمون الانم خاموشه و دو میلیون پول بزور قرض کردیم اونم رف
ممنون میشم برای شادی روح پدرم که تازه اسمانی شده یه صلوات بفرستید😔