شوهرم باشگاه بدنسازی داره بعل خونمونه داره بزرگش میکنه باشکاه و یکم بنایی میکنه ماهم خونه ماددشوهرم اینا میشینیم خودم مریصم حالم اصلا خوش نیس دوتا بچه هشت ماهه دارم دوقلو خیلی ادیت میکنن از صبح صدبار خم وراست شدم اینارو نگه میدارم نرن زیرمبل و اینا شوهرم بیچاره هیچی منم بخدا هیچی بلدنبودم چون تاحالا بنایی ندیدم و سنمم کمه حداقل یکی باید بهم میگفت ناهار بپز ب کارگرا شوهرم اومد دید ناهار نیست رفت از بیرون خرید منم گفتم گناه دارن چایی درست کردم ریختم تو فلاکس کمی بیسکویت و کیک گزاشتم بردم دوباره دیدم بچه خواهر شوهرم اومده ب مادر شوهرم میگه یا پارچ اب بده منم نفهمیدم دیدم مادرشوهرم درو بست و اب نیاورد اومد به من میگه اب بده گیجه بهش میگم اب بیار نگاه میکنه میره.الانم زنگ زدم ب شوهرم گفتم کی میای گفت ۱۲ شب حالمم خوب نبود میخواستم برم خونه مامانم مجبورم شام بپزم
شام پختن و اینا هیچی نمیشه من همیشه واسه خودمون درست میکردم حالا کمی زیاد درست میکمم ازین دلگیرم برادرشوهرم وقتی خونه ماددشوهرم بودن بنایی میکردن ک دوتا خیابون انورتر جاریمم بچه کوچیک نداشت خداشاهده قشنگ میدیدم مادرشوهرم صبحونه میداد ناهار درست میکرد این همه راه و پیاده میبرد جاریمم قشنگ پاشو د از میکرد و انگار ن انگار اما حالا من با دوتا بچه حتی نمیاد بچه هارو نگهداره من شاممو بزارم اما وقتی پول بخواد میاد پیش شوهرم مامان جان مامان جان میکنه