شب همگی بخیر
من تو دنیا از خانواده شوهر فقط یک خواهر شوهر دارم تا چند وقت پیش فکر میکردم واقعا مثل خواهرمه اما ....
ایشون رفته یک جای دیگه ساکن شده که یکی ازدوستام اونجاست بعد رفته دوره آرایشگری گذرونده اصلا به من نگفته امشب دوستم بنر تبلیغش رو تو یک کانال که مال شهرشون بودگذاشت گفت این خواهر شوهرت گفتم آره الکی به اون گفتم خبر دارم هرچند چند روز پیشش هم یک صفحه دیدم اینستا که با شماره این بود و مربوط به آرایشگری کنجکاوی نکردم
چند وقت پیش هم ماشین خریده بود دوماه قبلتر که ما بفهمیم و به شوهرم پیام داده بود به فلانی نگو و بعدا گفت
نیاید بگین به خاطر حسودی که من خودم بهترین ماشین دوران مجردیم زیر پام بود و سر یک جریان مسخره مادرشوهر مجبورم کرد بفروشم
دلم میخواد بهش بگم چرا پنهون میکنی چراهروقت که مشکل داشتی مثل خواهر کنارتم بودم ولی تو خوشیهات من نیستم
البته اشتباه از خودمه که باورش کردم از اول متاسفانه شب نامزدیش فقط شوهرم بود خیلی راحت گفت دوست نداشتم تو باشی منم گفتم اشکال ندارد آرزوی من خوشبختی تو نباشم هم تو خوب باشی بعدا متوجه شدم هرچی برای ما گفتن رسممون نیست ازاون طرف ازداماد گرفتن برای دخترشون واسه همین من نباید میبودم
به نظرتون به روش بیارم؟یا رفتارم رو تغییر بدم