من ی بار تو بالکن بودم دخترم که تازه راه افتاده بود اومد قفل در رو انداخت و من موندم اونجا و هیجکس هم توخونه و ساختمان نبود. من گریه میکردم دخترمم هر هر میخندید. بلاخره خسته شد از اتاق رفت بیرون منم شیشه روشکوندم و دروباز کردم اومدم بیرون.خیلی بدددد بودددد