مادرشوهرم اومده بود بالا خونمون منم قراربودن مهمونم بیاد سرم شلوغ بود کنترلو خواست شوهرم پرسید کنترل کجاست منم اصلا حواسم نبود صدامم کلا یکم بلنده باصدای بلند از اشپزخونه گفتم مصطفی جان تو اتاقه پاشد یه دادو هواری راانداخت که اره الان میرم داد زدن نداره که من اومدم اینجا اینجوری میکنی الان میرم راحت میشی اصلا منو شوهرم مونده بودیم 😐شوهرمم با من دعوا کرد گفت حق نداری دیگه پاشو بزاری توخونش بری من میدونم وتو همش خودتو کوچیک میکنی کار همیششه مادرشوهرم خودمون خوشبختیم زندگیمونو زهرمار کرده نمیدونم قهر کنم یا نه همسرم گفت یبار به حرفم گوش کن نرو.نمیدونم چیکارم کرده زنیکه بااینکه یه شخصیت مستقل و نترس دارم وقتی میبینمش دست و پام میلرزه همین اعصاب شوهرمم خورد میکنه و میگه مگه زندگیتو میچرخونه مگه زندگیت دست اونه ترس داری ازش