من اول گفتم نه، چون مامان بابام واقعا مهم تر بودن، مامانم هم کفت باید بگی نه منم گفتم نه، اما اون یک ماه واقعا سخت بود امتحان ترمم داشتم دانشگاه، اما همش با خودم میگفتم مامان بابام منو ازون بیشتر دوست دارن خوشبختیمو میخوان خودمو آروم میکردم، اما بعد یک ماه انقد خودشو مامان باباش اومدن که مامان بابام قبول کردن، باباش و داییش میرفتن سرکار بابام که راضیش کنن