شوهرم قبل ازدواج قول داده بود بیاد روستا ما.. اما با دخالت پدرش منصرف شد رفت روستا خودشون خونه میسازه.. منم فقط بخاطر همین شرط زنش شدم بقرآن.حالا میگ من فقط همینجا زندگی میخام کنم.اخه آدم حرصش نمیگیره؟آدم حساب نکننت.اینا ب کنار حالا بدبینه بددهنه تو جم سرم داد میزنه توهین میکنه ب خودم خانوادم..گفتم طلاق بهش خواهرشو زن باباشو با مادرشو امروز فرستاده خونمون..میگفتن میخای چیکار کنی..منم اول یکم گفتم این ال کرده بل کرده بعد گفتن باباش گفته این باید فقط توهمی روستا خودمون باشه..😐شما چی میگی منم گفتم طلاق توافقی بگیریم بدون مهریه از خدا خواستن..مادر شوهرم میگ پسر من ی ثانیه بی زن نمی مونه😶ما دلمون واسه شما میسوزه ب شما عادت کردیم..😏خلاصه واسه طلاق راضی بودن خودشم نیومده بود..بابام اومد میگ پسرتون صداقت نداره و اینا...
بچه سرم داره از درد میترکه..
کسی راهنمایی خواهرانه داره
بیچاره پدرمادرمو انداختم تو غصه چیکار کنم