یادمه پارسال شب عید بود رفته بودیم شب بازار خرید از کنار یک غرفه که کفش داشت رد شدیم دیدم یک بچه به باباش میگفت بابا دیدی گفتی کفش هام پاره بشه کفش میخری حالا پاره شده توروخدا بخر،بابا هم گفت بابا یک لنگش پاره شده گفتم جفتش پاره بشه،یا تو اتوبوس داشتم پسرم میبردم مهد سه تا پسربچه قد ونیم قد تو اتوبوس بالباس های پاره وکیسه به دست پیاده شدن بحث داشتن سراینکه ازکجا شروع کنن آشغال بازیافت جمع کنند واقعا دل ادم خون میشه
تا برگشتم کارت ازهمسرم گرفتم رفتم سمت غرفه کفش فروشی مادره فکر کنم فهمیدنگاه من کرد به زور دست شوهرش گرفت برد بعدم اتوبوس موقع بچها خیلی شلوغ بود منم یک بچه ام بغل بود یکی هم کنارم اون سه تا پسربچه سریع ایستگاه باکیسع ها شون پیاده شدن
رفتم جلو مادره فکر کنم فهمید روشو اونطرف کرد دست شوهرش کشید به زور برد فکر کنم ناراحت شد
گلم ببخشیدولی من خودن اینجوریم تازه واس خونه مامانم کیک بردم یه پسره که پدرومادرش ازهم جداشدن وپیش مدرومادربزرگش زندگی میکنه وعض اوناهم خوب نیس مردم واسشون زکاتوخیرات میبرن خلاصه اون پسربجه سرکوچه بود۳تاتیکه کیک بزرگ دادم دستش میدونی وقتی به یکی کمک میکنی یه آرامش عجیبی بهت دست میده
صدسال بعدا مرگ من اگربشکافی گورمن خواهدشنیدازقلب من❤دوستت دارم محبوب من😘F