توسعادت ابادمیشینم امانزدیک دوماهه گوشت ومرغ نداریم این خونه خونه ی پدرشوهرم هست اینجامیشینم امانمیتونم برم یه کاپشن برای خودم بگیرم بااینکه حاملم وحساسه شرایطم همش سرماخوردگی
اینجامیشینم اماپول اینوندارم برم یه روسری شادبرای خودم بگیرم روحیم بازبشه اینجامیشینم امااین یکی بچم لباس پاییزه وخونگی نداره دوست دارم برای بچه دومم برم سیسمونی بخرم خوردخوردنمیتونم هروقت مادرشوهرم گفت خودش میره میگیره ومنم مثل مترسگ پشت سرش راه میرم که ببینم چی میخره برای بچم خیلز غصه میخورم خیلی احساس حقارت میکنم اینجامیشینم وقتی یه چیزی نیازداشته باشم که بخوام بخرم مادرشوهرم مانتوی پاییزه ی خودشوبهم دادکه مخصوص حاملگیه یه چیزی بگین دلم بازبشه دوستای گلم دارم میترکم😓😓😓😭