با چه عشقی پای زندگیم وایساده بودم با چه جوونی داشتم همه چیرو تحمل میکردم
نداری ، تفریح نداشتن،حال خوب واسه خوشحالیش جونمم میدادم دوست نداشتم ناراحت ببینش ولی اون همش تو خودش بود
29اسفند 97روز پدر بود امسال عید واسه خودم یه جفت جورابم نخریدم فقط واسه پسرم خرید کردم و تو خیابون بودم گفتم بزار واسه شوهرمم یه چیزی بگیرم روزه پدره رفتم واسش یه تیشرت خریدم واسه تو خونش.
شب که اومد بهش دادمو خوشحال شد خیلی خسته بود گفت من میرم تو اتاق دراز میکشم جارو انداختی صدام کن تا بیام سرجام منم پسرمو خوابونده بودم و داشتم واسه فردا که عیده نقشه میکشیدم که چطور خوشحال باشیم و جو خونه رو عوض کنم دیدم ساعت نزدیک 3شده
رفتم دیدم طفلکی رو زمین خوابش برده رفتم اروم بیدارش کنم دیدم دستش رو صفحه گوشیشه و صفحه گوشی خاموش نشده تو واتس آپ بود دختره براش نوشته بود من که نمردم خودم پیشتم کنارتم تو عشقمی همه جوونمی و
وای خدایا چی میدیدم نگاه اسمش کردم دیدم به اسم دوستش سیو شده که من شک نکنم.
جون از جفت زانوهام برید و افتادم رو زمین فهمید که پیامارو خوندم موند قشرق راه انداختن که تو فضولی اینجوری بار اومدی به چه حقی سر میکنی تو گوشیم ایندفعه نه گریه کردم نه داد زدم نه هیجی بهش گفتم بچتو ببین دلت واسه این نسوخته جی برات کم گذاشتم که اینجوری میکنی من که با همه چیت ساختم بدتر میکرد هرچی میگفت نمیشنیدم
زدم بیرون ساعت 3:30،4بود چکار باید میکردم دیگه خیانتش علنی شده بود نمیتونست زیرش بزنه
رفتم نشستم تو حموم و زجه میزدم انقد گریه کردم همونجا غش کرده بودم ساعتهای 7صبح بود که دیدم داره با پا بهم میزنه بعد بلندم کرد و خیلی سرد آوردم خونه انداختم رو مبل بعدشم رفت تو اتاق خوابید نه معذرت خواهی نه حرفی نه هیچی
رفت .
بیرون خیلی کار داشتم روز آخر سال بود باید چند جا میرفتم
لباس پوشیدم با همون قیافه داغون بدون آرایش بدون هیچی یه اب زدم صورتم و یه آدامی انداختم دهنم زدم بیرون با پا راه افتادم تو خیابون هر زن و مردی میدیدم گریم میگرفت واسمم مهم نبود کسی ببینه یا نه
میرفتم تو کوچه پس کوچه ها بلند بلند حرف میزدم با خدا که تمام ادمهای روی زمین از من خوشبخت ترن هرکی رو میدیم میگفتم خوشبخالش هر دردی ام داشته باشه باز از درد من کمتره خدا سر هیچکس نیاره بدترین غم دنیا خیانته حتی بنظرم از مرگ عزیزتم سخت تره.
رفتم راه آهن بعدش فرمانداری بعدش سی متری بعدش آزدگان بعدش 45متری بعدشم رفتم خونه تمام این مسیر هارو پیاده رفتم دوست نداشتم برگردم خونه دوست داشتم همون لحظه همون جا تموم بشم فقط به پسرم فک میکردم که یک سال و نیمش بود اون چی میشه؟ چکار کنم جدا بشم نشم خدایا یه راه بزار پیش پام
ساعت تقریبا 2بود که رسیدم خونه کسی جز پسرم منتظرم نبود
شوهرم نگام نمیکرد نپرسید کجا بودی تا من اومدم رفت بیرون
منم سریع زنگ زدم به مشاوره تلفنی گفتش که خانوم امروز تعطیله آخر ساله مشاورهامون رفتن تا 5فروردین گفتم فقط یه کلمه بگو جکار کنم گفت تو که تا حالا تحمل کردی این چند روزم روش سعی کن به روی خودت نیاری امشب شب عیده میخای چکار کنی مثلا
دیدم راست میگه بدترین موقع بود اصلا نمیدونم چرا تمام این اتفاقات بد تو این مناسبت ها واسم پیش میومد.
به حرفش گوش دادم و با خریت تمام رفتم سمتش
دید دارم باهاش حرف میزنم لبخند زد و شروع کرد باهام حرف زدن انگار که اتفاقی نیافتاده
قسمت چهاردم