خسته شدم هر زن و شوهری اطرافم میبینم مستقلن ولی من چی کل زندگیم کف خیابونه همه جزییات زندگیم دست مادر شوهرم امار همه چی داره حتی اینکه مثلا الان شوهرم رفته ماست بخره خدایا کاش تلفن اختراع نشده بود این زن فقط پای تلفن دنیا اومده برای خواهر و دوستام تعریف میکنن می مونن
امروز صب تا ظهر شوهرم دنبال کارای مامانش بود باز الان زنگیده کجایی مامان جان
بیشتر از اون از شوهرم بدم میاد کم بخاطر مادرش کتکم نزده تحت هیچ شرایطی ولش نمیکنه دلم میخواد بمیرم فقط نذاشت فوق لیسانسمو بگیرم نذاشت سر کار برم نمیذاره دوستام بیان خونمون گاهی تلفنی اونم یواشکی میحرفیم همه اینارو مادرش یادش میده
مادر پدرمم میدونن ولی راستش براشون مهم نیست
فقط میگن طلاق خوب نیست
به نظرتون اگه بخوام جداشم و اون نخواد طلاق بده چیکار باید بکنم
دارم میپوسم
قیافم خوبه اجازه ارایش نمیده حتی یه کرم همه میگن قبل ازدواجت خیلی شاد بودی
من بدبخت چه میدونستم اینجور ادمیه
تا حالا انقدر مفصل از بدبختیام جایی نگفتم