چندروز پیشا من داشتم روپشت بوم لباس پهن میکردم یدفه یه صدایی محکم و بلند اومد ترسیدم پشت سرشم صدای یه مرد میومد میگف زودباش پاشو بریم خونه ... زنمه میخوام ببرمش ... یه دختره هم میگف ... ولشون کن بابا بریم ....ترسیدم کلی نفهمیدم چی بود هنوز تو خماریشم هروز یه داستان براش درست میکنم