2821
2789
عنوان

خاطرات بچگی

80 بازدید | 5 پست

بچه ها بیاین از خاطره های خوب و بد کودکی مون بگیم اول من میگم بچه بودیم من و خواهرام هر شب رو تخت تو حیاط پشتی میخوابیدیم لامپ هم نبود تاریک بود ولی ما دوست داشتیم آسمون خیلی قشنگ بود پر ستاره خلاصه اون شب مهمون هم داشتیم خونه خالم اومده بودن بزرگتر ها تو اتاق گرم صحبت بودن دخترا هم پیش ما بودن حیاط پشتی ما دیوار به دیوار یه باغ قدیمی بود خواهرم گفت دختر ها بیاین یه چیز ترسناکی بگم هممون گفتیم بگو ما نمیترسیم خواهرم گفت الان تا سه میشمارم یه جنی از رو دیوار میاد براتون یه دفعه یه کله کچلی سیاه و زشت از رو دیوار گفت ووووووووو.  اقا ما رو کجا میبینی هر کی با جیغ یه وری گرخید من بد بخت هم اومدم فرار کنم پام رفت تو چوب شکسته تخت نتونستم تکون بخورم فقط جیغ میزدم همون جنه اومد از دیوار پایین گفت نترس بخدا جن نیستم نگاه کن مث خودتم پسر عمه همسایه تونم رد میشدم صداتون شنیدم اومدم بترسونمتون غلت کردم جیغ نزن بزار بیارمت بیرون منم با گریه گفتم نمیخام جیش کردم تقصیر تو بود خلاصه بابام از اتاق اومد دنبالش کرد یه کتک مفصل کچلو رو زد  دیگه هم اجازه نداد بریم حیاط پشتی 


سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

بچه بودم حیاط داشتیم مرغ داشتیم مرغ داشت میومد داخل درو بستمم پااش موند لا درد پاش پوکید بدبخت😐

یه جوجه ام بود مادرم کفت بیار نون بریزم جلوش دوید هی گفام وایسا واینستاد منم عصبی شدم دویدم فشارش دادم بردم مامانم گف چرا خفش کردی فهمیدم مرده گریه کردم خاکش کردم

یه صلوات میفرسیدبختم بازشه؟💔💝

منو خواهر بزرگم بچه بودیم که از عشایر اومدیم شهرستان، یه شهرستان کوچیک،بعد بابام دانشجوی یه شهر بزرگ شد ، چندبار خواهر بزرگمو برد اونم وقتی برمیگشت برام تعریف میکرد که اونجا بزرگه فلان داره بهمان داره ولی از قدرت درک من خارج بود، اجیم چون شکمو هم هست خوراکیا قسمت مورد علاقه اش بودن برام از یه چیزی تعریف کرد که خشکه و خیلی نازک و تو بسته های مشابه پفکه، یعنی چیپس! بهم قول داده بود دفعه بعد برام بیاره ، بار بعد آورده بود تو راه هم نصفشو خورده بود، من دل تو دلم نبود این خوراکی رو ببینم دست بردم توش یکی برداشتم دیدم بسکویته!یعنی شکست روحی خوردم بدجور😂گفتم این که بسکویته؟ گفت هااا نه از بسکویتم مونده بود ریختمش رو این، و یه چیپس از زیر بسکویتا برداشت و من بالاخره چیپسسسس خوردم👧☺😁

یه خاطره دیگم هم یه بار با مامان بزرگم رفتم امامزاده شب موندیم اونجا بخوابیم از ترس جک و جونورها رفتیم بالا پشت بوم خوابیدیم نصف شب بلند شدم دیدم پر تشک مار از ترس نفسم بند اومد زهرم ترکید گفتم ننه بیدار شو مارها خوردنمون بلند شد گفت کو کجا گفتم اینا رفت چوب اورد بنده خدا چشماش کم سو بود هی بلند میکرد هی میزد تا صبح که افتاب زد دیدیم عکس مارهای رنگارنگ رو پتو نقش زدن خلاصه یکی از اون چوبا هم خودم خوردم   

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز