چندتاموضوع هست که رودلم مونده وهروقت یادشون میفتم وبهشون فکرمیکنم،حالم بدمیشه وناراحت میشم:
چندسال پیش یه مدرسه ای میرفتم که هیچکس باهام خوب نبود.داستان ازاونجایی شروع شد که یکی ازهمکلاسیام بهم تیکه انداخت ومنم بلندشدم وسرش دادزدم،بعدش باهام لج کرد وبا کل کلاس دوست شدوکل کلاس وزیرسلطه خودش درآورده بودو مواقعی که بیکاربودیم یازنگ تفریح بود،باکل کلاس میرفتن یه ور حیاط میشستن ومن ویکی دیگه هم اونورحیاط میشستیم ومنم خودخوری میکردم وناراحت میشدم.هروقت که میرفتم پای تخته،درس جواب بدم یاتکلیف حل کنم،نیش میزد یابا بد اخلاقی میگفت:برواونور یامیگفت بدخط نوشتی،چی نوشتی؟(درصورتی که خطم ازکل کلاس بهتربود)
یکی ازمعلم هامون هم که معلم چندتاازدرسامون بود،ازمن خوشش نمیومد.من میزجلومیشستم.ولی ازپشت سریم خوشش میومدوبهش میگفت:توبیاجلوبشین.
حتی کارگرمدرسه مون هم باهام لج بودوسرم دادمیزدولی به اون هیچی نمیگفت.(چون دورش شلوغ بودوسرزبون داربود)
ولی من تنهابودم واونم طرفدارکسایی بودکه پرروبودن ویه اکیپ بودن.
چندبارمیخواستم ببخشم ولی نتونستم ودلم صاف نشد.