يجا تولد دعوت بوديم اونجا هيچ نخوردم كلا ضعف داشتم
اومدم خونه يه دعواي بدي كردم و جيغ و داد زياد و كلي حرص خوردم
بعد دست و پام كلا يخ بود هم ضعف داشتم هم فشارم افتاده بود
يهو انگار دل پيچه بدي گرفتم خيلي بد بود اصن تجربشو نكرده بود
سريع پوشيدم رفتم ببمارستان امام گفت برو طالقاني معاينت كنه رفتم اونجا يه مكافاتي بود ماماعه اصن نميدونست چمه يه ساعت زنگ زده به يكي كه اين علايمو دارع چشه
خلاصه گفتم تورو خدا حداقل صدا قلبشو برام بزار فعلا ميگفت با اين دستگاه نميشه گفتم ميشه
صداشو گذاشت يكم هيالم راحت شد