2777
2789

مادرم از یه خونواده پرجمعیت و متوسط  تو سن۱۵سالگی با یه خونواده کم جمعیت یکم رو به پایین وصلت میکنه و میره تو یه خونه با مادر و پدر و خواهرشوهرش زندگی میکنه

دوبار بچش سقط میشه سومیش یه دختر میشه و سالم ب دنیا میاد اون دختر منم


ما با پدربزرگ و مادربزرگم که کلی مریض بودن اماخ ب و مهربون بودن یجا زندگی میکردیم من پیش دبستانی بودم که پدربزرگم فوت میکنه

بعدش عمه هام پدرمو مجبور میکنن که خونه پدریمونوبفروش و سهم الارث مارو بده پدرمم یه کارگر ساده توی چاپخونه بود

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بابام ب ناچار با کلی ضرر خونه رو میفروشه و سهم دوتاعمم رو میده

ما اسباب کشی میکنیم طبقه پایین پدربزرگ مادریم ولی مادربزرگ پدریمم باخودمون میبریم اونم مریضیش رفته رفته عود کرد و طوری که ۱۱ماه فقط رو تخت بود و نمیتونستم هیچ حرکتی کنه فقط چشاش حرکت میکرد



من وقتی سوم ابتدایی بودم داداشم ب دنیا میاد مامانم انقد درگیر مادربزرگم بود که نمیرسید به داداشم رسیدگی کنه حتی وقتایی که مادربزرگم تو بیمارستان بستری بود داداشم فقط بامن میموند و عادت نداشت پیش کسی بمونه و فقط گریه میکرد تاحدی که استفراغ کنه و حالش بد بشه واسه همین من مجبور بودم کنار داداشم باشم هم از داداشم مراقبت میکرد هم درس میخوندم


تابستون بین چهارم و پنجم ابتدایی بود که مادربزرگمم فوت کرد

بعدش دیگه کم کم وضع زندگیمون یکم بهتر شد چون بخاطر مادربزرگم نمیشد هیچ جا بریم باید ۳ساعت یبار بهش غذای مخصوص داشت ک از سونت معده میدادیم و تنهاش نمیشد گذاشت


حالا بماند که عموی بابام سر بابامو کلاه گذاشت و نتونستیم خونه ای که میخواستیمو بخریم مجبور شدیم یجا کوچیکتر از اونو بخریم ولی خب یه خونه تو منطقه معمولی شهرمون خریدیم و اسباب کشی کردیم اونجا بابام یه چاپخونه دیگه رفت که کارشم بهتر شد حقوقشم بیشتر شد

وضع مالیمون خیلی بهتر بود

بعد دوسال یه خونه دیگه میخواست بخره بابام مجبورشدیم اون خونه رو بفروشیم و وام برداشتیم تا بتونیم اون خونه رو بخریم ولی باز بخاطر اون وام کلی وضع مالیمون عقب افتاد


بعدش ما اسباب کشی کردیم یه خونه دیگه ک داشتیم از اون مسکن مهر ها بود وضعمون معمولی بود و یه زندگی معمولی و اروم داشتیم

تااینکه دختر همسایمون بهم گف یه گروهی هستش میخوای ادد کنمت گفتم اره بکن

منو ادد کرد اون گروه مختلط بود گروه اون موقع من ۱۷سالم بود و سوم دبیرستان میخوندم


با یه پسری از لحظه ورود ب گروه دعوا کردیم بعد دیدم پسرای همسایمونم هستن و پیگیرن که من کی ام تو گروه هم فقط همون پسری که باهاش دعوا کردم انلاین بود مجبوری رفتم پی وی و بهش گفتم لطفا هیچی درمورد من نگو اونا بفهمن بد میشه هم محلیمونن

گف باشه اصلا مدیر گروه رفیقمه میگم حذفش کنه اون پسرو گفتم نه فقط همینکه اسممو ندونه کافیه فردا صبحش دیدم شات فرستاده ک اون پسر و گفته مدیر حذف کنه اونم حذفش کرده


بعد این پسره ی مدت پیگیر من بود و بامن حرف میزد منم عادتم بود باهرکی خدافظی کنم بگم مواظب خودت باش به اینم یکی دوبارگفتم یبار این پسره بهم گف تو ازمن خوشت میاد؟گفتم کی گفته اینو گف میدونم خوشت میاد چون نگرانمی و میگی مواظب خودت باش


حالا تو این مدت خاله مادرم گیر داده بود ب مامانم که دخترتو برا پسرم‌میخوام منم هیچ نظری نداشتم خونوادمم ب شدت مخالف بودن

ولی این خاله مادرم هرجا منو میدید پامیشد برام جا میداد جوری که انگار عروسشم و اونم عاشقمه بهم احترام میزاشت و ارزش میداد بهم منم بدم نمیومد حتی تو مهمونی خونه مادربزرگم خاله مامانم اومد منو برد نشوند رو مبل گف عزیزم تو خسته میشی و دیگه تو چش نباش تو بابقیه فرق داره بزا دخترخاله هات کمک میکنن تو بشین

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108