تابستون بین چهارم و پنجم ابتدایی بود که مادربزرگمم فوت کرد
بعدش دیگه کم کم وضع زندگیمون یکم بهتر شد چون بخاطر مادربزرگم نمیشد هیچ جا بریم باید ۳ساعت یبار بهش غذای مخصوص داشت ک از سونت معده میدادیم و تنهاش نمیشد گذاشت
حالا بماند که عموی بابام سر بابامو کلاه گذاشت و نتونستیم خونه ای که میخواستیمو بخریم مجبور شدیم یجا کوچیکتر از اونو بخریم ولی خب یه خونه تو منطقه معمولی شهرمون خریدیم و اسباب کشی کردیم اونجا بابام یه چاپخونه دیگه رفت که کارشم بهتر شد حقوقشم بیشتر شد
وضع مالیمون خیلی بهتر بود