الان نشسته بودم تو ماشین شیشه هم پایین بود یه خانومی یهو سرشو خم کرد یه چیزی هم میگفت فک کردم با منه دیدم نههه داره با خودش خریداشو حساب کتاب میکنه 😀 اونوقت کنار ماشین ما یه مداد افتاده بود خم شد همونو برداشت بعد ادامه مسیرشو داد 😉 اصلا هم متوجه من نشد که داشتم نگاش میکردم