دوستان من واقعا امروز درماندم. احساس میکنم چاری ای ندارم و محکوم شدم به این زندگی سگی. من تا حالا به اون صورت از زندگی شخصیم نگفتم اما الان واقعا نمیدونم چیکار کنم. من نمیدونم شماها خسیس به چه آدمی میگین یا بی فرهنگ یا بی غیرت.. ولی من به معنای واقعی این کلمه ها و صفت ها دارم با همچین فردی زندگی میکنم. خیلی ناراحتم. از خودم بدم میاد که چرا همچین فردی رو انتخاب کردم واسه زندگی. از موقعی که ازدواج کردم دارم با این خساستشون و بی فرهنگ بازیاشون کنار میام ولی دیگه بعضی وقتا تحملش برام سخت میشه. برای یه دونه لباس خریدن واسه بچه یا خودم باید چند روز از قبل التماسش کنم و چند روز بعدش اگه چیزی خرید کلی تشویق و تشکر که یه بلوز واسه بچش خریده. به خدا نمیدونم میون شما هم هستن کسایی که مثل منن؟ سال قبل وقتی فهمیدم باردارم کلی ذوق کردم داشتم رو ابرا پرواز میکردم. ولی فقط واسه یه چیز جزئی که ازش خواستم بخره کلی دعوا راه انداخت اخرشم گفت برم بچه رو بندازم. این حرفش خیلی برام سنگین بود. داشت تو خونه دیوونه بازی میکرد. گفت اگه خودم نندازمش جوری منو میزنه که خودش بیفته. من از ترس همین کاراش 9 ماه تمام به حالت قهر رفتم خونه پدرم و شکایتامو شروع کردم. از شکایت برای تهدیداتش گرفته تا پرونده سازی برای مهریه و اخرشم طلاق. تو اون 9 ماه یه زنگ نزد ببینه من چطوری از پس هزینه های دکتر و ازمایش و داروهام بر میام. حتی اون خونواده اش هم یه سر بهم نزدن. اصلا نیومدن بپرسن که ماجرا چیه و چی شده. چون خونوادش هم میخواستن من بچه رو بندازم. خدا ازشون نگذره واگذارشون کردم به خودش. لطفا نگین که تو که میدونستی اصلا چرا باردار شدی. درسته که شوهرم بچه دوست نداشت و نداره. ولی حرفش که میشد مقاومت یا مخالفت نمیکرد و منم نمیدونستم که میخواد این برنامه هارو درست کنه. 9 ماه تموم با گریه و ناراحتی و استرس و بالا و پایین رفتن از پله های دادگاه گذشت و من خدا خدا میکردم که حداقل بچه سالم به دنیا بیاد. موقعی که فهمیدن حرف مهریه اومده وسط دست و پاشونو یکم گم کردن.اونم درخواست تمکین کرده بود. بچم بهانه ای شد برای برگشتن به خونه. همش تو گوشم خوندن که بچت نزار بی پدر بزرگ بشه ولی من باز قصدم طلاق بود. اما چاره ای نداشتم جز برگشتن چون با خودم گفتم باشه این مدلیشم صبر میکنم. الان که الانه اخلاقاش همون اخلاقه. اهل جایی ، مهمونی رفتن و اینا نیست چون میترسه که یه موقع اونا هم بیان خونش. خونوادشم همینطورین. سال به سال به دوماد یکی یه دونشون محل نمیدن بیاد خونشون. الان دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم..