همه جا بحث ما بود.همه میگفتن عاشقتر از نازنین و شوهرش وجود نداره.
منم به خودم میبالیدم و تایید میکردم.
ولی چشم خوردم.
زندگیم خیلییی بد چشم خورد.
جوری بمب افتاد توی زندگیم که خودمونم نفهمیدیم چجوری مهر طلاق خورد تو شناسنامه مون. با اینکه برای هم میمردیم.
یه بار بعد از جداییم رفتم پیش فالگیر (به اصرار دوستم)
تا فنجونم رو دید گفت وای چه چشمی دنبال زندگیت بوده و داغونت کرده