2777
2789
عنوان

فرار از خانه (داستان واقعي)

37061 بازدید | 294 پست

1

پدر بزرگ مادريم مشاور كدخدا بود،هر جا كدخدا ميرفت ممكن نبوده پدر بزرگم نباشه و تمام حساب كتابهاي زمين ها رو وارسي ميكرده،وضع مالي نسبتا خوبي داشتن،از احترام و عزت زيادي هم برخوردار بودن،مادرم پنج خواهر داشته كه يكي از يكي زيبا تر،جوري كه براي ازدواج خاله هام  پيشنهاد از روستاهاي بالاده و حتي مرزي زياد داشتن.ساكن منطقه اي خوش آب و هوا كه زيبايي زنانش و غيرت مردانش زبانزد بوده،سليمانيه عراق.مسابقه هاي اسب سواري برگزار ميكردن و بدون دعوا و ناراحتي دختر و شوهر ميدادن،مادرم كه بچه بوده و دختر ته تغاري خانواده هميشه همپاي پدر با كدخدا اينور و اونور ميرفتن.يه روز مادرم كه پنج ساله بوده ميبينه خواهر بزرگش داره گريه ميكنه هر چي سوال ميكرده جوابي نميگرفته ميره به پدرش ميگه نسا داره گريه ميكنه و خودش هم شروع ميكنه به گريه كردن.باباش هم توضيحاتي ميده كه از قدرت فهم اونزمان با اون سن و سال مادرم خارج بوده.كار نسا مدام گريه بوده تا اينكه شور و شوق عروسي توي خونه راه ميفته رفت و آمد حياط بزرگ خونه رو چراغوني و گُمپل بافي ميكنن و همه در بزن و برقص دسته هاي بزرگ زنان زيباي كرد كه دست در كمر هم پايكوبي ميكردن،يه خانومي هم ميارن سرخاب سفيدآب ميذاره براي نسا و زيبايي نسا چندين برابر ميشه.اما همچنان گريه نسا ادامه داشته تا اينكه عروس رو ميبرن و خونه سوت و كور ميشه.مادر بزرگم هم خيلي ناراحتي ميكرده اما تاكيد داشته بابا بزرگ چيزي نفهمه.روزها ميگذشته و خاله و مادرم مكتب ميرفتن اونم به خاطر جايگاه پدر بزرگم.مادرم در يك مسابقه اسب سواري كه در روز تحويل سال نو بوده برنده ميشه و زماني كه ميره اين خبرو به پدرش بده ،بابا و كدخدارو در حال عيش و نوش ميبينه،ميخواسته برگرده كه كدخدا ميگه برگرد.پدر بزرگ هم كه از حال خود بي خود بوده قبول ميكنه.نسا زني كه با چهارده سال سن قد بلند چشماني وحشي و موهايي مواج رفته بوده خونه بخت تبديل ميشه به زني عجوز و ناتوان كمتر به خونه پدري ميومده و بيشتر خاله ها و مامان توي حمام عمومي و مراسم ها همو ميديدن.يه روز كه هوا هم خيلي سرد بوده نسا مياد خونه پدرش كه شبانه زماني كه مادرم خواب بوده مياد و بغلش ميكنه و همه رو بيدار ميكنه ميگه رفته بودم بيرون شنيدم كدخدا داشت به بابا پيشنهاد ميداد كه كژال رو به عقدش در بياره و با زاري ميزد به سر خودش كه تو رو هم ميخوان بدبخت كنن.مادر بزرگم كه ظاهرا زياد از اين موارد ديده بود بحث رو خاتمه ميده و ميگه حتما اشتباه شنيدي كدخدا دوتا زن داره شصت سالشه.ممكن نيست پدرتون قبول كنه،با وحشت و استرس زياد اون شب مادرم نميخوابه همينطور نسا

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

2

مادرم اون زمان نه ساله بوده،فرداي اون شب داشته تو آشپزخونه كمك مادرش غذا درست ميكرده كه سايه پدرش رو تو ايوان منتهي به مطبخ ميبينه از اونجايي كه خيلي وابسته به باباش بوده كارو رها ميكنه ميره پيش باباش،بابا هم كه حال خوشي نداشته از كژال(مادرم) فاصله ميگيره.مادرم ياد حرفاي ديشب نسا ميفته اما فك نميكرده كه پدرش اجازه به اين وصلت بده،نسا بر خلاف هميشه بيشتر ميمونه خونه باباش و سعي داشته بابا رو منصرف كنه رفته رفته موضوع جدي ميشه و تو تمام محله ميپيچه،پدر بزرگم قدرت نه گفتن به كدخدا رو نداشته، روزي نشسته بودن دور كرسي كه كدخدا و دو زنش ميان خونه پدر بزرگم براي خواستگاري،بر خلاف تصور همه هووهاي مادرم خيلي خوشحال بودن و اصلا ناراحت نبودن كه زني به زيبايي مادرم داره سوگولي كدخدا ميشه،مادرم روزاي سختي رو ميگذرونده از طرفي نميخواسته پدرش رو ناراحت كنه و موقعيت اجتماعي پدرش خراب بشه، پدر بزرگ اون شب با اكراه به كدخدا ميگه كژال چهار تا خواهر بزرگ تر داره،كدخدا هم حرفش يك كلام بوده كه فقط كژال رو ميخوام،پدر بزرگ هم راهي به جايي نداشته موافقت ميكنه، مادرم شبها تا صبح تا رسيدن فصل بهار هر شب كابوس ميديده و تشنج ميكرده،تمام خونه رو ماتم گرفته بوده بابا كمتر حرف ميزده و كژال هم كمتر همنشين پدرش ميشده، نزديكاي بهار ميشه و از كدخدا پيغام مياد كه آماده باشن.مادرم كژال كه نه سال داشته همچون نسا خواهر بزرگش با اجبار به عقد كدخداي شصت ساله در مياد.زماني كه مادرم نگاي كدخدا ميكنه شكم گنده،گردني كوتاه،قد كوتاه كدخدا كه از شونه مادرم بوده حال مادرمو بد ميكنه و بي هوش ميشه،زماني كه چشم باز ميكنه خاله هام و مادر بزرگم بالاي سرش گريه ميكردن صداي سرنا و دهل هم طنين انداز بود،زير بغل مادرمو ميگيرن و با حالت زار ميره خونه كدخدا.طرفاي غروب بوده كه مادرم تو حجله نشسته بوده و از ترس و گرسنگي،نا نداشته.كه در باز ميشه و يكي از هووهاي مامانم انسيه با چندتا بچه قد و نيم قد ميان تو براي مادرم غذا مياره اشك مادرمو پاك ميكنه و دلداري ميده بچه هارو نشون ميده ميگه ببين اينارو عادت ميكني منم مث تو فك ميكردم دنيا به آخر رسيده اما آدمي همينه عادت ميكنه.مامانم كه مهربوني انسيه رو ميبينه بيشتر گريه ميكرده كه صداي كدخدا باعث ميشه انسيه بلند بشه و بره بيرون.رعب و وحشت تمام وجود مامانمو ميگيره كدخدا مياد و روبروي مامانم ميشينه رو صندلي و ميگه تو خيلي خوشگلي كژال خانم.سرتو بلند كن چشماتو ببينم مادرم با ترس و لرز سرشو بلند ميكنه كه كدخدا اشكاي مادرمو ميبينه و داد ميزنه كه بدون عروس كي شدي تو عروس كدخدايي

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

بچه ها داستان واقعيه و مال خيلي وقت پيشه شايد ٥٠ ٦٠ سال پيش

اگه از تاپيك قبل كسيو يادتونه تگش كنيد

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
ی بنام خدایی چیزی ی راست رفتی سر اصل مطلب خخخخ

گفتم تو پست اول بذارم😄

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

3

مادرم كه خيلي ترسيده بوده بيشتر گريه ميكرده كه كدخدا داد ميزنه انسيه ،انسيه بچه به كمر مياد پشت در،كدخدا ميگه گربه كوره حالا ديگه دايه مهربون تر از مادر شدي؟انسيه كه ترسيده بوده ميگه من غلط كنم آقا،كدخدا هم انسيه رو ميكشونه تو اتاق و گربه رو جلو حجله ميكشه و مادرمو انسيه رو كتك ميزنه،مادرم كه تواني نداشته از حال ميره،كدخدا هم بي توجه به مادرم ميگيره ميخوابه.مادرم نه ميتونسته بره بيرون نه ميتونسته تو اتاق بمونه.طرفاي صبح اينقدر گريه كرده بوده كه رمقي نداشته و خوابش ميبره،خواب بوده كه نفسهاي داغي رو زير گردنش حس ميكنه و لمس بدنش كه با فرياد،كدخدا رو هل ميده ميخواسته از در بره بيرون كه كدخدا ميگيرتش،مادرم هرچقدر تقلا ميكرده نميتونسته خودشو نجات بده كسي هم جرات نداشته بياد تو اتاق.در نهايت تسليم ميشه،خونريزي شديدي داشته كه باعث ضعفش ميشه،كدخدا بلند ميشه ميره و انسيه مياد تو اتاق كمك ميكنه مادر لباسشو عوض كنه براش صبحانه مياره،مادرم با ديدن انسيه سعي ميكنه توضيح بده كه ديشب چيزي به كدخدا نگفته بوده و كدخدا خودش انسيه رو هم صدا ميزنه و كتك...كه انسيه دست ميزاره رو دهن مادرم و ميگه خودم ميدونم.تو دختر مشاورش هستي باهات اينكارو كرد پدر من كه رعيتش بود اجازه زمين رو نتونست بده منو از بابام به جاي پولش برداشت.انسيه زني لاغر اندام و زيبا رويي بود كه صورتش هميشه خنده رو بوده و جذابيت خاصي داشته.از اونشب كدخدا چون مادرم نو عروس بوده فقط تو اتاق مادرم بوده و مادرم شبهاي سختي رو به صبح ميرسونده.نزديك سيزده بدر ميشن و همه اهالي خونه آماده ميشن برن برمه سر زمين و ملك هاي كدخدا،مادرم به اميد انسيه و دوستي با اون حالش بهتر ميشه وقتي ميرن برمه،همينجور كه داشتن قدم ميزدن به صدايي از پشت سرشون برميگردن ميبينن گوزن خوشگلي داره تو طبيعت ميگرده،مادرم ميره سمت گوزن كه با صداي گلوله گوزن جلوي پاي مادرم نقش زمين ميشه و صداي خنده كدخدا كه از نشانه گيري خودش تعريف ميكرده و ميومده سمتشون.مادرم كه حق حرف زدن نداشته بغضشو ميخوره،كدخدا دستور ميده گوزن رو تكه كنن و براي كباب آماده كنن.مادرم با اكراه اينكارو ميكنه اما خودش لقمه اي از اون گوشت نميخوره.دلش خيلي براي خانوادش تنگ ميشده اما جرات نداشته بگه ميخوام برم خونمون كه يه روز بعد از ناهار صداي مادر و پدرشو ميشنوه اومده بودن ديدنش.از خود بيخود ميشه و تو بغل مادر زار ميزنه اما پدرش سعي ميكنه چشم تو چشم نشه با مادرم، و ميره با كدخدا به گفتگو.مادرم وقتي ناراحتي مادرشو ميبينه به روي خودش نمياره كه چي بهش گذشته تو اون خونه....

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

4

زن بزرگ كدخدا (هووي مادرم) تازه زايمان كرده بود بر خلاف انسيه زنه آب زير كاهي بوده، و انسيه به مادرم گفته بوده كه مراقب باش جلوش حرفي نزني كه صاف ميذاره كف دست كدخدا. روزا ميگذشته و مادرم با انسيه و بچه هاش سرگرم بوده، تو كاراي خونه كمك ميكرده.كه يه روز كدخدا مياد خونه و به مادرم ميگه راه بيفت بريم،تا اونروز كدخدا مادرمو هيج جا نبرده بوده متعجب ميپرسه كجا؟كد خدا ميگه:نخواه كه به تو يه علف بچه جواب پس بدم.مادرم هم آماده ميشه و ميرن بيرون.با فاصله پشت سركدخدا داشته ميرفته كه نزديك خونه پدريش ميشن.از دور ميبينه خيلي شلوغه صداي ناله و شيون مياد مضطرب خودشو ميرسونه به حياط خونشون ميبينه مادرش و خواهراش دارن كف حياط ناله ميكنن،باباش هم رو ايوان خونه نشسته، گريه ميكرده مردم اهالي روستا همه جمع شدن.جرات نداشته سوالي بپرسه كه خواهراش با ديدن مادرم بغلش ميكنن و ميگن نسا خودشو خلاص كرده،آخرين بار روز عروسي، نسا خيلي گريه ميكرده و اصرار ميكرده كژالو مثل من بدبخت نكنيد.با يادآوري اونروزا حال مادرم بد ميشه چند روزي ميگذره مادرم همچنان در عزاي خواهرش،خونه پدري بوده كه كدخدا پيغام ميفرسته برگرد سر خونه زندگيت. تو اون شرايط سخت از خانوادش از مادرش دل ميكنه و بر ميگرده خونه كدخدا.جرات نداشته گريه كنه چون كدخدا به نسا فحاشي ميكرده كه اگر جاي شوهرش بودم همون روز اول سرشو از تنش جدا ميكردم،گريه ها و درد و دل هاي مادرم هميشه زماني بوده كه كدخدا خونه نبوده تو خلوت و تنهايي خودش.يه روز مادرم حالش از صبح خيلي بد بوده جوري كه با صداي تهوع همه خونه تو اتاقش جمع ميشن، حكيم مياد و خبر بارداري مادرمو ميده.از همون لحظه كدخدا اسم حمود(محمد) رو براي بچه اي كه تو شكم مادرم هست انتخاب ميكنه،اما زايمان ميكنه و من متولد ميشم،مادرم ده ساله بودن كه منو به دنيا مياره،تا مدتها اسمي نداشتم ،كدخدا كه از دختر بيزار بوده اصلا تو صورت من نگاه نميكرده و من از همون نوزادي با لباس كهنه خواهر برادراي ناتني بزرك ميشم.انسيه خيلي هواي مامانمو داشته بچه هاش هم منو خيلي دوس داشتن،اينقدر تعريفمو پيش كدخدا ميكنن كه يه روز كه خوابيده بودم كدخدا مياد بالاي سرم و صورتمو كه نگاه ميكنه و زير لب زمزمه ميكنه (آسو كژال) يعني طلوع خورشيد.خيلي شبيه مادرم بودم،چشمان درشت سياه،موهاي مشكي،صورت سفيد.زندگي مادرم با اومدن من رنگ شادي به خودش ميگيره،من هشت ساله بودم و يك خواهر و برادر به نام هاي كوثر و علي داشتم كه پدرم (كدخدا) مريض ميشه.كاملا خانه نشين ميشه.پيغام ميفرسته به برادرش كه مردي مومن و متعهد بوده كه بياد.

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
عزیزم گذاشتی لایکم کن .ممنونم.اون داستان حسام که عالی بود.هنوز ذهنم درگیرشه.امروز داشتم براش صلوات م ...

مرسي عزيزم

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

@deiana  


اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792