اول میخوام تند تند تعریف کنم وبعد نظرتونو بخوام
من با شوهرم دوست بودم و خیلی همو دوس داریم سه ساله ازدواج کردیم وعقد هستیم
مادرشوهرم شوهرمو بی نهایت دوس داره چون تک پسره وفوق العاده سیاست داره و اکر حرف خودش نشه زمینو زمان رو بهم میدوزه
یه روز سریع موضوعی من ناراحتی کردم ولی بااحترام بهشون کفتم گفتم من تو این سع سال این مشکلو داشتم ولی هیچوقت هیچی نکفتم و الان دارم مطرح میکنم چون دگ خیلی ناراحتم
مادرشوهرم حق داد بهم و ارومم کرد فرداش زنک زد بهم
هرچی دلش خواست گفت
مثلا اینکع ما فکرنمیکردیم عروسمون یه روزی انقدر بد حجاب باشه (شوهرم با حجاب من مشکل نداره)
یا میگه ما خیلی از اخلاقای تورو نمیپسندیم ولی خب عروسمونی دگ چاره ای نیست میگیم ویزگیته
مثلا زنگ میزنه به من ک تمیزی داری میای اینجا ما مهمون داریم(درصورتی ک من به شیک پوشی توی دوتافامیل معروفم حتا خونه مادرشوهرمم ک میرم مهمونم نباشه خونشون با کفش پاشنه دار و لباسای مهمونیمیرم)یا میگه تو پسرمونو دوس داری اکر مثلا شوهرم دوروز نباشه منو ببینن بعدش میکن وای چقد اذیت شدی وای چقد لاغر شدی (درصورتی که من هیچ تغییری نکردم ها بعد خودشون میدونن شوهرم عاشقمه ها تورفتاراش و توکاراش مشخصه میخان منو مرص بدن)
شوهر من همش اینحاست همیشه ولی من هیچوقت بهش نمیگم بیاد حالا برگشته به من میکه چرا پسرم همشاونجاست تو میکشونیش خونتون گفتم نه خودش میاد حتا بیرونم هستم میکه اخرشب میام رفتی خونه بکو
میکه من یادمه توبزور به بهانه های مختلف میبردیش خونتون الان عادت کرده
یه سری حرفای بی منطقو بی ادبی دیگه هم کرده نمیشه کفت چون طولانیه به من ک خوشی زده زیر دلت و از این حرفا
مثلا لیزر رفتم میگفت تو بچه دارنمیشی عردفعه منو میبینه میکه نازا شدی دگ
باهمچین مادرشوهری باید چیکار کرد