2777
2789
عنوان

سرنوشت رعنا

5742 بازدید | 66 پست

سلام خانوما من اومدم با یه ماجرای دیگه

ب هیچ عنوان مجبورتون نمیکنم ک بمونین و. اخرسر توهین کنین

واسه نوشتن ماجراها زحمت میکشم و وقت میذارم پس اصن دوس ندارم با حرفاتون ناراحتم کنین

اونایی ک دوس دارن و. حوصلشو دارن بمونین تا ماجرارو بگم

از قبل تایپ کردم

ماجراهایی ک من مینویسم واقعیه و با اجازه خود شخص میذارم اینجا

نظراتتون محترمه هنوز ویرایش نشده هر ایرادی داشت بگین

لطفا واسه داستانم یه اسم انتخاب کنین

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اسمم رعناس

ماجرای من برمیگرده ب زمانی ک من ۱۷ ساله بودم

از اولش یادم میاد اصن اهل درس خوندن نبودم و ب. اجبار پدرم میرفتم مدرسه

یه روز سر میز غذا ک نشسته بودیم از نگاهای مامان و بابا فهمیدم یه چیزی شده

یکم با غذام بازی کردم ببینم راجبش حرفی میزنن یا ن

دیدم خبری نشد غذامو خوردمو بشقابمو. برداشتم بذارم تو سینک ک بابام گفت رعنا یه لحطه بشین

استرس گرفته بودم

خدایا ینی چی شده

نکنه کار بدی کردم

نکنه از مدرسه زنگ زدن و امار شیطونیامو دادن بهشون

هزارتا سوال تو ذهنم بود ک بلخره بابا حرف زد

گفت ک یکی از همکارام تو رو برای پسر دومش خواستگاری کرده

ای جان

این اولین خواستگارم بود

چقدم اونموقع ک بابا اینو گفت خجالت کشیدم و تو دلم ذوق میکردم😅

بعدش سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

بابا گفت ادمای خیلی خوبی هستن من کاملا میشناسمشون

پسرشونم دیدم خیلی خوب و مودبه

حالا اگه خودت دوس داری ببینیشون و. بیشتر باهاشون اشنا شی بگو. تا بهشون بگم تشریف بیارن خونه

اگه دوس نداری هم ک هیچی

یه نگاه ب مامانم کردم ک مامانم همون موقع گفت محمدرضا بهتره رعنا یکم فکر کنه

و اشاره داد ک از اشپزخونه برم بیرون

اومدم تو اتاقم چندلحظه جلو اینه ایستادم و ب خودم نگاه کردم واقعا واسم خواستگار اومده؟؟ چه خوب

یادم باشه برم واسه میترا یکم پز بدم😃

میترا اولین دانش اموز کلاسمون بود ک نامزد کرده بود

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

و همیشه واسه ما کلاس میذاشت و پز میداد

بعدش فک کردم

خب من ک درس خوندنم اجباریه و خودم هیچ میلی ندارم بهش

واسه ایندمم فعلا هیچ برنامه خاصی ندارم چرا الکی خواستگارو رد کنم بره؟؟بهتره ببینمشون اگه خوشم نیومد ردشون میکنم

نمیدونم شایدم چون اولین خواستگارم بود انقد. مشتاق بودم ببینمشون

اونروز گذشت و فرداش مامانم ازم پرسید چی شد. فکراتو کردی؟؟منم لبخند زدم و. گفتم اره دوس دارم ببینمشون

خلاصه دو سه روزی گذشت ک خبر دادن شب میان خونمون

وای ک چقد استرس داشتم

ب مامان کمک کردم و واسه شب تدارک دیدیم

بعدش سریع دوش گرفتم و حاضر شدم

دقیق یادمه یه بلوز آبی پوشیدم با یه شلوار مشکی موهامو هم بالای سرم جمع کردم و شال مشکیمو سرم کردم

مامانم یه چادر خاکستری ک راه راه سفید داشتو بهم داد ک بپوشم

بماند ک چادره اصن ب تیپم نمیومد و دوس داشتم مثل تو فیلما چادر سفید. بپوشم ولی مامانم میکفت اینجوری سنگینتره

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

بزار نماز بخونم بعد بدو بدو میام 😀

سلام به دوستان نی نی سایت❤...خدا اگه می‌خواست ما گیاه خوار باشیم، به جا اینکه برا حضرت ابراهیم از آسمون گوسفند بفرسته، کلم بروکلی میفرستاد😂😂

یه چند دیقه ای منتظر شدیم ک مهمونا رسیدن من تو اتاق خودم نشستم تا هر وقت موقعش رسید صدام کنن

چای و میوه و. اینچیزا رو کلا مامانم برده بود. و قرار نبود من ببرم

یه چهل دیقه ای همونجور تو اتاقم قدم زدم ک داداشم اومد دنبالم گفت الان بیا

خیلی دستپاچه بودم دستام یخ زده بود

وقتی وارد اتاق شدم سه تا خانوم دیدم و. دوتا اقا

با خانوما دست دادم و ب اقایون هم سلام کردم و نشستم شروع کردم ب آنالیز کردنشون

یکی از خانوما ک مسن بود معلوم بود مادرخانوادس

اون دوتا خانوم جوون هم لابد دختراش بود ب آقایون هم یواشکی نگاه کردم تا ببینم این شاهزاده خوشبخت ک اومده خواستگاریم چه شکلیه

قیافش خوب بود پوستش یکم سبزه بود موهای مشکی و پری داشت

ابروهای پیوسته

سرش پایین بود و نمیشد زیاد دیدش بزنم

تو خیال خودم غرق بودم ک باباش گفت چطوره دوتا جوونا برن حرفاشونوبزنن

بابامم حرف اقارو تایید کرد و ما رفتیم تو اتاق داداشم تا حرفامونو بزنیم

اول خودش شروع کرد

گفت من ۲۴سالمه و ب انتخاب پدر اومدم خواستگاری و بعدشم از اون حرفایی ک اکثر اقایون. میزنن خوشبختت میکنم و فلان

منم حرفامو زدم و خواسته هامو بهش گفتم و نمیدونم چی شد ک همون شب بله رو گفتم

اونشب گذشت و قرار گذاشتن ک فردای همون شب بریم واسه ازمایش خون چون شادمهر میخواست بره سفر

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

یعنی پربازدید میشه اگه شد به همه سلام❤❤❤

تیکر به وقت سه سالگی دلبندم .......خدایا کمکم کن هیچکسی جز خودت ندارم دوستای مهربونم اگه خواستید برام صلوات بفرستید انشالله همهگی حاجت روا بشید یاحسین جانم یا حضرت محمد دامن منتظرها با اولاد صالح سبز باشه یاحسین جانم درگیر عدد شش شدم اقاجان ای به قربان شش ماه زهرا من به قربان شش ماهت حسین جانم کشتی نجات ممنونم من و به الله وصل کردی اقاجان (نی نی من داره لود میشه  � اینقد درصد دیگه مونده 🤭🤗😍❤💋💋💋 یه صلوات واسش میفرستی ) خدایا شکرت نینی منم دنیا اومد ..بعد از تحمل روزهای سخت از دست دادن جنین شش ماهه ام خداوند مهربان این دخترمو از گلهای بهشتی به اغوشم رسوند دوستای خوبم التماس دعا دارم از همه تون ❤😍❤❤ . تیکر به وقت یک سالگی   به زودی دخترم یکسالش تمام میشه روزهای سختی را گذروندم روزهای پرازاسترس و الرژی دخترم اما گذشت اللن دخترقشنگم روبروم خوابیده و هفته دیگه تولدشه من واقعا هنوزم باورندارم که این گل زیبا مال منه با تمام وجودم دوستش دارم بندبند دلم به خنده علیه اون وصله و نگاهش که دوتا تیلع مشکیه تو صورت سفیدش برق میزنه دخترزیبای من تولدت مبارک مامانی حتی اگه بمیرم رویای داشتن تو قشنگترین خاطره در اعماق قلب منه ممنون خداوند قادرو مهربان هستم 

حالا استرسام کمتر شده بود

صبح زود. بیدار شدم و حاضر شدم

یه مانتوی سورمه ای پوشیدم با شلوار جین یخی

شال سورمه ایمو سرم کردم و عطر زدم و اومدم. پایین

مامانمم زنگ زده بود مدرسه و اطلاع داده بود. ک امروز نمیرم

بابا هم حاضر شد و راهی ازمایشگاه شدیم

وقتی رسیدیم دیدم شادمهر و مامان و باباش منتظرن

سریع براندازش کردم

یه پیرهن چهارخونه مشکی و قرمز تنش بود ک استیناشو تا ارنج داده بود. بالا

با یه شلوار مشکی

ب همشون سلام دادم و. رفتیم واسه ازمایش

وای ک چقد استرس کشیدم تا جوابش اومد

خداروشکر جوابش مشکلی نداشت

قرار عقدرو گذاشتن واسه زمانی ک شادمهر از سفر برگرده

۱۲روز گذشت و شادمهر برگشت

قرار بود شب ما بریم خونشون و اونجا قرار عقدو مشخص کنیم

مشخص شد ک عقدمون یه هفته دیگه باشه

وقتی داشتیم برمیگشتیم شادمهر بهم یه عطر داد و گفت از سفری ک رفته اورده

خیلی خیلی خوشبو بود

تا روز عقدمون من و شادمهر در ارتباط بودیم تلفنی باهم حرف میزدیم

خلاصه اون یه هفته هم گذشت

روز عقدمون رسید

و ب اصرار مامانم یه پیرهن مجلسی سبززیتونی گرفته بودم

نمیدونم چه اصراری داشت حتما سبز باشه

پیرهنمو پوشیدم و رفتم پیش ارایشگری ک دوست مامانم بود واومده بود خونمون تا ارایشم کنه

ابروهامو برداشت و یه ارایش ملیحی کرد و موهامم یکم سشوار کرد و تموم

شالمو سر کردم و کفشای طلاییمو. پوشیدم و عطری ک شادمهر هدیه داده بودو زدم و مانتومو پوشیدم و. راهی شدیم

رسیدیم محضر و مامانم چادر سفیدی ک خودش اماده کرده بود واسمو سرم کرد

شادمهر یه لحظه از دیدن قیافه جدیدم تعجب کرد اینو از چشاش فهمیدم

مامانشم ک خیلی مهربون بود. بغلم کرد و منو بوسید

ابجیاشم با مهربونی ازم تعریف کردن

عاقد اومد و حاضر شدیم واسه عقد

عاقد شروع کرد ب خوندن و قلب من شروع کرد ب محکم تپیدن انگار داشت از سینم میزد. بیرون

انقد محکم میزد ک فک میکردم صداشو بقیه هم میشنون عاقد. واسه بار سوم خوند و منتظر بله من بود

چشمامو بستم و. نفس عمیقی کشیدم و بله رو دادم

همه دس و کل زدن و من خندیدم

چقد شاد بودم شادمهر اجازه کرفت دستامو. بگیره و. منم با لبخند بهش این اجازه رو دادم

دستاش برعکس دستای من ک یخ زده بود خیلی گرم بود همین ک دستمو گرفت تموم وجودم گرم شد

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

حلقه هامونو دستمون کردیم و حالا دیگه مال هم شده بودیم

عقد. ک تموم شد. با شادمهر رفتیم یه گشتی تو شهر بزنیم

باهاش راحت بودم ازش خوشم میومد

شادمهر گفت خوشگل بودی خوشگلتر. شدی بلا

منم خندیدم گفتم شما هم خیلی خوشتیپ. شدی آقا

شادمهر واسه روز عقدمون یه کت شلوار طوسی پوشیده بود با یه پیرهن سفید ک خیلی برازندش بود

سر راه اب هویج گرفت و خوردیم و تازه چشمم ب ساعت خورد وای چقد. زمان زود گذشته و. نفهمیدم

بهش گفتم دیگه دیر وقته بهتره برم خونه 

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108