اون موقع اصلا از این حرفاشون خوشم نمیومد. منه بچه راهنمایی رو چه به دوست شدن با پسرا. یه مدت ک گذشت حس میکردم ب اون مربی علاقهمند شدم. علاقهای ک نمیدونم یکطرفه بود یا...
بیشتر اوقات بهم تیکه مینداخت. زیرچشمی نگاهم میکرد؛ ولی هیچپقت نفهمیدم ک دوستم داشت یا ن.
اون موقع ها خیلی گربه میکردم و از خدا میخواستم مارو به هم برسونه. یه موقع نمیدونم چی شد ک یهو ب مامانم گفتم من فلانی رو دوست دارم.
مامانم یکم شوکه شد. اون پسر رو میشناخت و در کمال ناباوری من هر وقت میخواست اذیتم کنه بهم زخم زبون میزد ک ارزش فلانی بیشتر از توعه و بشین تا بیاد خواستگاری دختری مثل تو .