۳۰مهر تولدم بود ی روز قبلش بهش زنگ زده بودم گف مریم (خواهرشوهرم) برا تولدت از بشقابای خودت گرفته گف من دیر ب دیر میبینم تو بده بهش اینجاس گفتم دستش درد نکنه و...تا روز تولدم دایی مامانم فوت شد زنگ زدم گف اره میرم مسجد شوهرم رف دنبالش بعد اومدن دنبال من بشقابا رو داد گف بزار خونت نشکنن گذاشتم خونه و رفتیم بازم تبریک نگف فرداش شوهرم گف از کیک برا مامان هم ببریم گفتم باش و بردیم گرف گذاشت تو آشپزخونه بازم ب روش نیاورد
اینم بگم هرسال برام کادو میگیره حتی تولد خودش تیرماه بود من براش کیک درس کردم و با مریم اینا براش تابلو وان یکاد گرفتیم