اوایل جوانی به زور شوهرش دادن اونم به کسی که هیچی بارش نبود رفت یه شهر دیگه برای زندگی اونجا فامیل های شوهرش خیلی اذیتش میکردن حتی شوهرش نمیذاشت بره به دیدن پدرو مادرش شوهرش هوسباز بود و خیلیم هیز بود زن های دیگران و هی دید میزد تا اینکه بچه دارشدن زنه براش دو تا پسر آورد چند ماه بعد مرده بخاطر زدو خورد تو دعوا افتاد زندان اونم شیش ماه اونقدر فقیر بودن که زنه بچهاشو با سیب زمینی آبپز بزرگ کرد
ادامه داستان تو پست بعد دوستان الان تایپ میکنم