2777
2789
عنوان

داستان زندگی یه خانوم بدبخت

214 بازدید | 9 پست

اوایل جوانی به زور شوهرش دادن اونم به کسی که هیچی بارش نبود رفت یه شهر دیگه برای زندگی اونجا فامیل های شوهرش خیلی اذیتش میکردن حتی شوهرش نمیذاشت بره به دیدن پدرو مادرش شوهرش هوسباز بود و خیلیم هیز بود زن های دیگران و هی دید میزد تا اینکه بچه دارشدن زنه براش دو تا پسر آورد چند ماه بعد مرده بخاطر زدو خورد تو دعوا افتاد زندان اونم شیش ماه اونقدر فقیر بودن که زنه بچهاشو با سیب زمینی آبپز بزرگ کرد


ادامه داستان تو پست بعد دوستان الان تایپ میکنم

با افتخارشمالیم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

مرده چوپان بوده به خاطر همین پسراشم چوپان کرد پسر اولی با دختر خالش ازدواج کرد و همون موقعی که با هم قهر بودن(اوایل عقد)تو ماه دی پسره از کوه سر میخوره و سرش میخوره به سنگ تا بیان سوار خرش کنن چون ماشین نداشتن پسره چون قد بلند بود خونریزی داخلی میکنه و میمیره و داغش میمونه به دل مادر غریبش که تو شهر قربت کسی نداره حالا هم شوهره هی زنه رو میزنه شما قضاوت کنید حق با کیه این داستان برای یکی از فامیلامونه

با افتخارشمالیم
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز