2777
2789
عنوان

نهار فردام😋

| مشاهده متن کامل بحث + 1581 بازدید | 67 پست
خیلی خوبه ولی من از تنبلی سعی میکنم اندازه یه هفته درست کنم

نه من توي غذا خوردن شوخي ندارم با خودم😂😂😂 دفتر غذا هست ولي خيلي سرخ كردنيه من اصلا نميتونم بخورم براي همين خودم غذا درست ميكنم 

به به نوش جونت.عزیزجان سعی کن اینجا غذا نزاری ازکسی تعریف نکنی فقط غصه داشتی بگی و بقیه از غصه هاشون ...

😂😂😂😂 اره راست ميگي 🤪برق چند نفر قبلا منم گرفته بعد جالبه بيشتر اونايي كه اين حرفارو ميزنن هنوز بچه مدرسه اين 😂😂😂

من کالسکه و صندلی ماشین بچه‌مو از بی‌بی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضی‌ام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بی‌بی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:

https://babylifeshiraz.com/

😂😂😂😂 اره راست ميگي 🤪برق چند نفر قبلا منم گرفته بعد جالبه بيشتر اونايي كه اين حرفارو ميزنن هنوز ...

یا بچه مدرسه ای یا کسایی که دو رو هستن و میخوان خودشون رو خوب نشون بدن اما نمیدونن بااین کاراشون بیشتر تابلو میشن😅

خدایاخوشبختی میخوام😔
كينوا چيه؟ كامل در موردش بگو

كينوا ي دونست، توضيح دادم راجب خواصش شبيه بلغوره ولي از خونواده  غلات نيست، ميتوني جاي برنج استفاده كني مخصوصا موقع رژيم يا شب وقتي غذاي سبك ميخواي بخوري البته با خورشت خوب نميشه اونجوري كه ميگم جايگزين برنج

داماد فعلا زير سرمه همون بسشه

ن ایشاالله به زودی مرخص میشه خواهر

ولی غذای خیلی خوشمزه سفارش ندید هان گناه داره اون سوپ میخوره مارو میبینه دلش هوس میکنه

خاطره زایمان طبیعی من درکنار همسرم❤❤دوستای گلم همسر بنده دندون پزشکن اگه سوالی داشتین درخدمتم❤
نه بابا اتفاقا با خودشم هماهنگ کردم

افرین بهش بگو منم میام

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108