داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سوم- بخش اول
شاید من اصلا اون زمان تفاوت رنگی و سیاه و سفید رو نمی دونستم چیزی که منو وادار کرده بود از ذوق بالا و پایین بپرم محبتی بود که در صدای پدرم حس می کردم ..و وقتی منو ته تاقاری و یا پونه ی بابا ؛؛ صدا میکرد انگار تمام دنیا مال من میشد .....
شاهین که اون زمان سیزده سالش بود با کمک بابا تلویزیون رو از توی جعبه اش در آوردن و آتن اونو نصب کردن و این تا غروب طول کشید ..و منو پروانه که سه سال از من بزرگتر بود بیصرانه در انتظار دیدن تصویر اون بهش خیره شده بودیم ..
مامان بشکن می زد و از همه ی ما مشتاق تر بود ...
و در حالیکه از خوشحالی میرفت توی آشپزخونه و بر می گشت و نگاهی به تلویزیون مینداخت ؛ تند و تند برای شام تدارک می دید تا این خوشبختی رو جشن بگیریم ...
بابا روی پشت بوم و شاهین کنار پنجره برای تنظیم آنتن تلاش می کردن ؛؛
و به محض اینکه اولین تصور که یک آگهی بازرگانی بود اومد روی صفحه ؛ همه با هم فریاد زدیم اومد ..اومد ...و شاهین به بابا خبر داد ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سوم- بخش دوم
وقتی بابا اومد پایین و نگاهی به تصویر کرد , فاتحانه بادی به غبغب انداخت و گفت : آخیش خدا رو شکر خیلی خوب شد ..
عالیه مگه نه بچه ها ؟دوست دارین ؟
و صدا زد مهین جون بیا ببین شوهرت چیکار کرده برات ...و مامان در حالیکه سیب زمینی یک دستش بود و چاقو دست دیگه اش از آشپرخونه اومد بیرون و گفت : دستت درد نکنه شاهکار کردی ...
و بابا که معلوم میشد خیلی به خودش افتخار می کنه گفت : من برم نمازم رو بخونم که با خیال راحت بشینیم تماشا کنیم ...
و تا اون رفت وضو بگیره مامان سیب زمینی و چاقو رو بلند کرد رو به آسمون و آهسته گفت : خدا رو شکر نمی خواد کسی رو خبر کنه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar