منم اوتیسمم
بیچاره مامانم چقدر غصه میخورد بچگیم
چقد نذرونیاز میکرد چقدر از مردم حرف شنید
مادربزرگم بهش میگفت یه بچه دیگه بیار این که به درد نمیخوره
مامان و بابام با هم تصمیم گرفتن دیگه بچه نیارن تا به من رسیدگی کنن
ولی بزرگ که شدم یواش یواش بهتر شدم مغزم دیر شکوفا شد نه اینکه مغزم در اصل قدرت بیانم خوب شد
درکل سعی میکردم کمتر حرف بزنم بابام همیشه میگفت چون نمیتونی معنی حرفاتو به دیگران برسونی پس صحبت نکن
موقع ازدواجم در جلسه بله بُرون پدربزرگم متلک انداخت گفت من به عنوان شاهد زیر مهرنامه رو امضا نمیکنم پس فردا حوصله دادگاه اومدن ندارم خیلی ناراحت شدم
فکر میکردن نمیتونم شوهرداری کنم به چشم یه آدم کمعقل نِگام میکردن
زندگی کردم بچه دار شدم خداروشکر تا این مرحله از زندگیم فعلا همه چی خوبه