ظهر دشتم کتلت درست میکردم ظهر.
شوهرم دوست داره تو کارهای اشپزی دخالت کنه. منم چیزی میگم . طعم دهنده الیت اضافه کرد. من هیچی نگفتم. بعد یهو برگشت بهم گفت . تو خیلی بی سلیقه ای. غذا رو سر هم بندی میکنی ، یک چیزی میدی ما میخوریم.
خیلی خیلی ناراحت شدم.
چون سر کار میرم ، به خیلی از کارعام نمیرسم.توجمع وجورردنوتمیز کاری خونه کم میذارم. ولی همیشه غذای تازه و حوببراشون درست میکنم.
فست فودو غذای بیرون نمیدم. غذای مونده هم هیچوقت نمیدم بهشون
مادرشوهرم حتی غذا تو فریزر میذاره ، داغ میکنه میده میخورند.من همیشه غذا تازه درست کردم. غذاهام هم به نظر خودم خوشمزه هست .
فکر میکردم غذا درست کردن تنها کاری که خوب و کامل انجامش میدم . دلم شکست این جوری گفت. حسکردم کارهایی میکنم براش هیچ ارزشی نداره.
سر کار میرم. با وجد خستکی غذا درست میکنم. در حد توانم تمیز کاری خونه انجا میدم. روزهای تعطیل هم اکثرا میریم خونه مامانش. نیستم که کار کنم.
خلاصه خیلی دلم شکست