در حالی به شوهرم محبت میکنم همه جوره که نفرت ازش همه وجودم رو گرفته برام تو خونه تعریف نمیکنه وقتی هم بهش میگم یه کم تعریف کن از سرکار یا هر تعریف دیگه میگه من اهل تعریف کردن نیستم یا میگه یادم نمیمونه و دروغ زیاد میگه حتی برای چیزای الکی کارای مربوط به خانوادش رو که انجام میده ازم پنهان میکنه قهرم که کنم اون خوشبحالش میشه واز خداشه بهم میگه وقتی قهر باشیم ارامشم بیشتره و ازادم وکسی فضولیم نمیکنه اومدم اینجا درد دل کنم یه کم آروم شم