آره... ولي خب بايد شرشون كم شه ديگه وگرنه كه اعصاب براي دور و بريا نميذارن... الان من ديگه موندم با اين چيكار كنم ... حتي باهاش به كلمه حرف هم نميزنم، خونه ش اصلا نميرم، دعوتش نميكنم، كه بهانه اي براي فضولي و حرف و حديث و ... نداشته باشه، اصلا نميخوام جلو چشمش باشم چون هم فوق العاده حسوده به خدي كه سعي كنه زندگيتو بهم بزنه ها، نه حسود معمولي... هم اهل جادو جمبل شديد... يني كلاً ازش ميترسم . وجودش خطرناكه براي همين اصلا دوست ندارم منو ببينه . هميششششه ى خدا هم حس ميكنه از همه لحاظ من از اون بهترم يني اعتماد به نفس نداره، حالا در واقع هم اينطوري نيستاااا... ولي به چشم اون اينطوري مياد... براي همينم دوست داره سر به تن من نباشه