من دو سال و نیمه عقد هستم و راهم دوره از شوهرم.
مادرم مریضه و مراقبت ازش به عهده منه. به جز خودم دوتا خواهر و دوتا برادر دارم. هر وقت من نباشم و بخوام بیام پیش شوهرم مدام استرس مامانم رو دارم.
شوهرم از وضعم ناراحت بود و میگفت یک هفته باید بیای خونه ما بمونی. تا بقیه متوجه بشن که همه ی بارش روی دوش تو نیست. من هی به خانوادم گفتم بیاید دنبال پرستار باشیم ولی میگن فعلا تو هستی وقتی رفتی یه فکری می کنیم.
الان چند روزه اومدم میش شوهرم چون یه همایش دارم و دانشگاهم شهر شوهرم ایناست و برای انجام کارای همایش و مقاله چند روزی باید بمونم.
حالا خواهرام و مامانم هی زنگ و پیام میدن که کی بر میگردی؟ منم استرس می گیرم
نمیذارم شوهرم پیاماشون رو بفهمه ولی میگه باید یه هفته تا ده روز رو بمونی منم نمیدونم چطوری به خانوادم و علی الخصوص مامانم بگم.
مامانم دوست نداره بره خونه داماد و عروس بمونه و منتظره من برگردم بیاد خونه. دلم نمیاد اصلا که اذیت شه واسه همین هی میگفتم برای وقتایی که نیستم پرستار بگیریم.
مادرم ناراحتی اعصاب و پارکینسون داره، کارای خودش رو انجام میده ولی نمیتونه اشپزی و کارای خونه بکنه و وقتایی که خیلی ضعیف میشه نیاز به کمک داره توی کارای شخصیش.
حالا اونا هی زنگو پیام میزنن که بیا
شوهرمم میگه نرو بذار متوجه شن به فکر پرستار بیفتن دیگه. اگه به حرفش گوش ندمم خیلی ناراحت میشه
موندم چیکار کنم🙁