برادر شوهرم از نظر مالی خیلی بهتر از ما هستن البته از پدر شوهرمم خیلی با زرنگی مال و منال به دست آوردن مثلا الان ی مغازه دارن با زرنگی از دست پدر شوهرم در آوردن و از آنجا که پول پول میاره اونم روز به روز وضعشون بهتر میشه البته جاریم خیلی زرنگه و بدجنسه از اون آدمهایی که همیشه دنبال تحقیر کردن آدمه خلاصه اینا مکه رفتن سوریه چند سال قبل رفتن و کربلا هم که دو سه بار کاروانی رفتن و از زمانی هم که پیاده روی اربعین هر سال میرن ما تو شهری که زندگی میکنیم فقط ی برادرشوهرم نزدیکمونه و ی خواهر شوهر دارم فامیل خودم همه شهرستانن خلاصه برادر شوهرم هر سال که می خواست بره میومد در خونه خداحافظی حالا شوهرم بود باهاش خداحافظی می کرد اگر هم نبود نمی کرد ی ز نگ بهش بزنه یا اینکه ی پیام بده و خداحافظی کنه بعد هم که میومد شوهرم میگفت من بهش زیارت قبولی نمیگم ولی من به خاطر اینکه رابطه ی دو تا برادر به هم نخور بهش میگفتم عیب نداره بهش بگو حالا امروز صبح زود رفته اصلا دیگه خداحافظی نکرد حتی با من شوهرم میگه اینهمه دیشب منو دید ی کلمه به من نگفت میخوام برم کربلا خیلی دلش شکسته حالا جاریمم ماجراهایی داره که ی تاپیک دیگه میگم