۸ ماه پیش آشنا شدیم ویکماه بعدش اومدن خواستگاری و بعد قرار هم بیشتر همو بشناسیم و هم کارامون را انجام بدیم تا عقد کنیم و تو این ۷ ماه تمام حرفا زده شد و برنامه ریختیم و... قرار شد بعد صفر نامزد کنیم تا ۱۲ روز پیش دیدم با خانمی چت کرده و خودشو تبرعه میکرد کسی نیس و من فقط تورو دوسدارم و.... من فقط سکوت کردم و از اون روز هیچ خبری ازش نیس هیچ خبری ی ی ؛ یعنی بازیچه بودم وخبر نداشتم؟ چطور میشه آدمارو شناخت آخه؟ من خیلی صادق و وفادار بودم و فکر میکردم شوهر آینده ام هس ؛ اصلا نمیفهمم چرا اینطور شد و خیانت کرد و رفت بی سر وصدا ... حالا من موندم و کلی خاطره و کلی چرا وچرا ....! خیلی دارم اذیت میشم موندم چی کنم روحیم داغون شد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
میگن ی زمانی ی گنجشکی بوده که دوتا جوجه داشته و روی ی درخت زندگی میکرده ی روز طوفان میاد و درخت میفته و لونه گنجشک خراب میشه از خدا گلایه میکنه میگه چرا من؟من که ازاری بهت نرسوندم من که جای کسی رو تنگ نکرده بودم داشتم زندگیمو میکردم چرا لونمو خراب کردی؟همینجور از خدا گلایه میکرد تا خدا بهش گفت ی مار توی مسیر لونه تو بود اومده بود جوجه هاتو بخوره طوفان کردم که لونه تو خراب شه که بتونی خودتو و جوجه هاتو نجات بدی .الانم حکایت شماست الان اذیت میشی ، غصه میخوری و بزار ی مدت بگذره میفهمی چه شانس بزرگی اوردی..توی طوفان گیر کردی ولی میگذره