عنوان

مشکل خانوادگی

172 بازدید | 11 پست

نمیدونم ازکجاشروع کنم فقط کمکم کنین چون به هیچکس نمیتونم بگم وکمک بخوام

یه خانواده۴نفریم باخواهرکوچیکم۷سال تفاوت سنی دارم

پدرومادرهردوشاغل مغازه دارکه هیچ وقت بالاسرمون نبودن من توبدبختی نداری بزرگ شدم خواهرم تورفاه 

من ازدواج کردم یه دختردارم وچون نوه اول خانوادهاس خواهرم که۱۸سالشه بهش حسادت میکنه

اینقدبهش محبت کردن وهرچی خواسته فراهم مونده الان که سال آخرمیگع مدرسه نمیرم وراه دورمیخوام بخونم 

من مجبورم بخاطریه سری مسایل هر۱ماه برم خونه بابام بمونم 

امروزخواهرم کلی حرف بارم کردکه توباعث میشی آزادیموبگیرن ومحدودم کنن بمیری ازدستت راحت شم ازخونمون برو

بعدش سرناهارداشتم به دخترم غذامیدادم که مامانم مدام صداکردبیاغذاتوبخورمنم گفتم میام خب ناراحت شدگفت وسایلاتوبچتوبرداربروخونت 

منم امشب اومدم خونه ولی خیلی دلم گرفته همش اشکام میریزه

چیکارکنم؟

امیدت فقط به اون بالایی باشه

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مامانت بیرونت کرد یعنی ؟ چرا اخه

باخواهرم بحث کردم بعدش موقع ناهارگفتم میام خب 

انگاربهش برخورد

بیچاره بابام همش میگفت بروخونه میخواست منصرفم کنه

امیدت فقط به اون بالایی باشه
خودمم توفکرم همین بود بیچاره شوهرم ازسرشب مدام میگه چیشده حرف بزن خالی بشی من فقط بغض وگریهم میاد

می فهممت، ناراحت نشو درس میشه

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش،  ما را به ناز فروشان نیاز نیست، تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است
باخواهرم بحث کردم بعدش موقع ناهارگفتم میام خب  انگاربهش برخورد بیچاره بابام همش میگفت بروخونه ...

الهی عزیزم چه حرکت بدی داشتن باهات اصلا درست نبوده  خودت و ناراحت نکن گلم با گریه و غصه و خودخوری چیزی درست نمیشه اصلا ن برو خونشون ن بهشون بزنگ اگه دیدیشون هم خیلی سرد و خشک باش سرسنگین یعنی چی اخه 

عزیزم کمتر برو زیاد نمون....من خودم چون خیلی حساسم خونه پدرم بیشتر یک روز نمیمونم چون میخوام عزت و احترام داشته باشتم پیششون.

محمود دولت آبادی در کتاب کلیدر میگه : در من چیزی کم بود و در زندگانی هم چیزی کج بود ؛ میان ما و زندگانی چیزی گنگ بود ؛ ما دیر آمدیم یا زود ، هر چه بود ، به موقع نیامدیم ؛ گذشت و بهتر که میگذرد....

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2847
داغ ترین های تاپیک های امروز