سلام
امروز من تا ساعت 2 کلاس داشتم
شوهرم اومد دنبالم منو برسونه خونه
گفت که مادرشو قراره ببره مغازشون
به منم گفت که بیام
منم کلی کار داشتم مربوط به کلاس
فک کردم یه ساعته مادر شوهرم میره و میاد
من قبول کردم
عاقا رفتیم اونجا ساعت شد 3 .4 دیدم تا شب کار داره
چند بار به شوهرم گفتم منو ببره خونه گفت باهم میریم
)شغل شوهرم و پدر شوهرم یکیه(
ساعت 6 بود گفت بیا بریم خونه ،مادرشوهرم همچنان بازم تو مغازه بود
تو راه بودیم که زنگ زد به باباش شام بیاین خونه ما
حالا خونه ما چجوری؟؟
انگار بمب ترکیده وسط پذیرایی
یع خورده غر زدم حالا چی بپزم و اینا
ساعت 6 و نیم بود رفت مرغ خرید
منم شروع کردم غر زدن که الان چه وقته مرغه اخه چرا با من هماهنگ نمیکنی
شروع کردم خونه رو جم کردن ساعت 7 و نیم خونه تموم شد
داشتم میرفتم برنج بزارم
گفنم شما ها همش به من استرس میدین
گفت ماها؟؟😕
گفتم اره تو مامانت بابات
(کلا دقیقه 90 هستن.یه سری پدر شوهرم زنگ زد به شوهرم که آماده شید بریم ده😕
8 شب ،شام نخورده و اینا )
اونم گفت من غذای با منت نمیخوام و از این چیزا قابلمه رو هم پرت کرد و منم قهر کردم مثلا
حالا یکی اون گفت یکی من
آخرشم یه دستی بلند کرد تو صورتم منم زنگ زدم بابام اومد
بدم میاد ازش
تقصیر کیه