سلام.. نمیدونم چی بگم چه جوری بگم..اینققققد خستم..😔
من دوتا جاری دارم پوستمو کندن دیگه دارم دیوونه میشم. من می رفتم سرکار میومدن ب شوهرم میگفتن نزار بره خراب میشه و ال میشه و بل میشه. حسودی میکردن چون شوهراشون حتی اجازه آب خوردنم بهشون نمیدن. خدا رو شکر شوهرم طرف منه.چند سال پیش یه سقط خیلی بد داشتم نیومدن دیدنم عیادتممم...انگار نه انگار..جاری کوچیکه وقتی زایمان کرد پسرش دو روزه بود رفتم دیدنش با کادو و شیرینی.. ولی دختر من ک ب دنیا اومد چهل روزش شد و جاریم نیومد😔خیلی ناراحت شدم ولی فراموش کردم. بعد اینکه دخترم چهل روزه شد رفتیم خونه مادرشوهرم اونجا دیدم جاریمو اخرشم برگشت گفت آخییی دیگه خودتون اومدین..
جاری بزرگه میخواست مستقل بشه شوهرش براش یه اتاق گلی درست کرد ک جدا بشن. وقتی رفتیم دیدنشون شوهرم گفت تا میتونیم باید تعریف کنیم از اتاقشون ک ناراحت نشن وقتی دیدمش گفتم مبارک باشه قشنگه بهم گفت اره هرچی باشه از مستاجری بهتره. تیکه ش ب ما بود ک مستاجریم😔 هیچی نگفتم بهش.
جاری کوچیکه رفته بود زیارت و اومد ب شوهرم گفتم بریم دیدنشون..باز هم با گل و شیرینی رفتیم گفتیم زیارت قبول رسیدن بخیر..
الان ما برای سومین بار رفتیم زیارت ولی تا حالا نیومدن ... سوغاتی شون۳رو گذاشتم کنار ولی گفتم تا نیان بهشون نمیدم..واقعا ناراحتم ازشون ... آدمی هم نیستم که بخوام قهر کنم یا جوابشونو بدم😔
تو خودم می ریزم. اومدم اینجا فقط درد دلمو بگم. 😭