بچه ها من و نامزدم نزدیک یه ساله عقدیم همه اونایی ک همزمان با ما نامزد کردن عروسی گرفتن ولی واسه ما شاید بمونه بهار ،اونروز پدرشوهرم گف منم میخوام برم کربلا تو دلم گفتم عروسی ما از کربلا هم واجب تره اون شب ناراحت بودم ک چرا پدرشوهرم ب ما اهمیت نمیده و خودشو تو اولویت گذاشته شوهرمم پرسید چرا ناراحتی دلیل دیگه ای اوردم بعد اصلا بهش پاسپورت ندادن،امشب حرف افتاد ب شوهرم گفتم بابای منم دوس داره بره کربلا ولی برا من جهاز میخره نمیتونه شوهرمم گف پس اون شب از کربلا رفتن بابای من ناراحت بودی اونم ناراحت شد گف تو خوشی خونواده منو نمیخوای منم خوشی خونوادتو نمیخوام بهشون نفرت دارم قرار بود فردا هممون بریم مسجد مراسم گف نمیام خودت برو😭