الان شوهر خواهرم امد خونمون برام چیز کیک اورده بود بعد تا وارد حیاط شد گفت ای وای خوشم امد حیاطتون دیگه برگ توش نیست همیشه میامدم پر برگ بود گفتم اخه جمع کردم دیگه کم محلی کردم بهش خودش فهمید فک کنم اخه به تو چه اعصبام خورده اخه مامانم دستش عمل کرده نمیتونه حیاط جارو کنه منم اصلا ار خونه بیرون نمیرم که حیاطو ببینم همش تو خونم بهتون گفته بودم ۱ ساله جدا شدم افسردگی گرفتم از خونه بیرون نمیرم حال هیچ کاری ندارم ولی حزفش رو مخمه