2777
2789
عنوان

خاطره زایمان

14610 بازدید | 53 پست

تاپیک قبلی تا اومدم بذارم پسرم بیدار شد همه رفتن شرمنده دیر شد.



اول خاطره بارداری.

اواخر مهرماه بود شب بود و بارون میومد رفته بودیم بیرون توراه برگشت خیییلی دلم درد میکرد گفتم که الانه پریود شم به شوهرم گفتم کنار یه داروخانه نگه داره و واسم نوار بگیره،ازماشین پیاده شد یهو صداش زدم یه بی بی چکم بگیر.

رفتیم خونه دل تو دلم نبود که برم ببینم چی میشه که گفتم نه بذار واسه صبح،خودمو سرگرم تلوزیون کردم که دیدم خانومه بارداره و بدتر وسوسه شدم برم بی بی چکو بزنم ببینم چی میشه....وسط فیلم پاشدم رفتم دستشویی و تستو زدم یهو دیدم دوتا خط شد اصلا باورم نمیشد بعد ۱۱ ماه الکی الکی مثبت بشه...

 حالا خاطره زایمانم.

شنبه بود و قرار شد هفته ۳۷ واسه چکاپ و معاینه لگن برم مطب...معاینه رو انجام داد و گفت یسانت بازی اومد فشار و بقیه کارارو انجام بده که گفت از ترس معاینه فشارت رفته بالا برو و یه ربع دیگه بیا ولی احتمالا نامه بهت میدم واسه هفته دیگه که بری بستری بشی‌.

هول شدم و پر از استرس رفتم پیش شوهرم گفتم یه هفته دیگه زایمانم میکنم همینجوری داشتم از ترس زایمان بهش میگفتم که یهو صدام زدن برم داخل....

دکترم یه نگاه بهم انداخت گفت انگار خیلی ورم کردی و البته دو سه شبی بود که به اصرار مامانم پیاده روی میکردم از وقتی پیاده روی رو شروع کردم ورمم زیاد شد...دوباره دکتر فشارمو گرفت و گفت بله بیشتر از این نمیشه ریسک کرد بچت رسیده و باید زایمان کنی یه نامه بهم داد و گفت تا ساعت ۲ بستری شو یهو ته دلم خالی شد هرچی ترس بود اومد سراغم انگار تازه فهمیدم که باردارم.

رفتم بیرون و چند دقیقه رو صندلی پیش شوهرم نشستم و هیچی نمیگفتم و اشک تو چشمام جمع شد تا اینکه به شوهرم گفتم و کلی خوشحال شد ،خیلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم و شوهرمم دلداریم میداد معلوم بود خودشم ترسیده ولی داشت ارومم میکرد‌.

تو راه زنگ زدم به مامانم که اماده بشه یساعت دیگه میریم بیمارستان.

💖

از قبل ساک پسرمو اماده کرده بودم رفتم خونه مامانم دست و صورتمو شستم یه ارایش ملایم کردم ساکو جمع و جور کردم و راهی بیمارستان شدیم....کارای پذیرشو انجام دادیم و ساعت ۳ بستری شدم.

ماما اومد یه دستگاه بهم وصل کرد ببینه انقباضا چطوره که اصلا انقباض نداشتم گفت دختر تو حالا حالا ها اینجایی و شایدم امروز زایمان نکنی.زنگ زد دکترم و ساعت ۵ بود که بهم امپول فشار زد و کیسه ابمو پاره کرد.بهشون گفتم گشنمه گفتن زنگ بزن همراهت واست بیاره که مامانم اومد پیشم یکم باهاش سرگرم شدم تا زمان بگذره ولی احساس راحتی نداشتم پیش مامانم همش خجالت میکشیدم هر ازگاهی که ماما میومد واسه معاینه میگفتم مامانم بره بیرون وایی معاینه ها خیییییلی وحشتناک بود تقریبا تا ساعت ۸ چیزیم نبود که ماما یه توپ اورد بهم گفت روش بپر بپر کن دیگه کم کم انقباضا شروع شد...تو اوج درد میومد واسه معاینه و میگفت زور بزن یعنی اون لحظه بدترین لحظات عمرم بود فقط التماسش میکردم که ولم کنه میگفت دهانه رحمت بستس باید بازش کنم،سرگیجه داشتم و به ماما گفتم این وسط نمیدونم ماماهه چیکار کرد چه امپولی زد تو سرمم که یهو کل بدنم دااااغ شد بهم گفت بدنت داغ میشه نترسم این سدیم سولفاته تبو میاره پایین چندثانیه بعد یهو دیدم صدای ضربان قلب بچم نمیاد از تو دستگاهه ماماهه هول شد یکی دیگه رو صدا زد و دوتایی اومدن بالا سرم و شکممو تکون دادن چنددقیقه بعد صدای قلب بچم اومد،اون یکی ماماهه بهش گفت باید رقیقش میکردی بهش میزدی حالا نمیدونم اون چی بود که بهم زد.هرچی که بود به دکترم نگفت چون وقتی به دکترم گفتم قضیه اینجور شد و بهم گفت سدیم سولفاته تعجب کرد و گفت اشتباه میکنی اگه اون بود تشنج میکردی و ..... خداروشکر هرچی بود به خیر گذشت.

دیگه دردا از ساعت ۸ غیر قابل تحمل بود خییییلی صبر و تحمل میکردم که صدام بالانره فقط خودمو چنگ میزدم چند دقیقه درد میکشیدم یهو اروم میشدم ساعت ۹ بود ماما اومد معاینه و گفت خیلی خوب پیشرفت کردی فک نمیکردم امروز نگهت داریم چون نه انقباض داشتی نه وقت زایمانت بود ،یه صندلی اورد و گفت بشین روش یه ماسکم بهم داد گفت موقع درد نفس بکش تا اروم شی....اولش خیییلی خوب بود تا دردم میومد ماسکو میذاشتم اروم میشدم ولی بعد یساعت هیچ فایده ای نداشت.

دیگه ساعت ۱۱ بود دکترم اومد خواست معاینم کنه گفتم نه توروخدا امروز کشتینم از بس دست کردین اون تو ،خندش گرفت گفت نه من یواش میکنم که بعد معاینه گفت خیلیه عالیه .

بهم گفت بشین رو زمین و فک کن تو دستشویی و هی زور بزن،خیلی سختم بود ولی مجبور بودم هرکاری میگن بکنم تا تموم بشه.دیگه کم کم داشتم به غلط کردن میوفتادم ....دردام که زیاد شد مامانم طاقت نیاورد رفت بیرون دکترمم گفت بخواب رو تخت ببینم در چه حالی معاینه که کرد گفت تختو اماده کنید بهم گفت پاهاتو جمع کن تو شکمت و زور بزن ....یه زور زدم گفت عاااااالی موهاشو دیدم یه زور دیگه بزن یکی دیگه زدم گفت زورات خییییلی خوبه بزن که داره میاد یکی دیگه زدم یهو دیدم یچی وول خورد بیرون دلم از حال رفت ترسیدم.یهو دیدم صدا گریه میاد.....همون لحظه همه ی دردا فراموش شدن پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم تمیزش میکردن و منم هی نگاش میکردم باورم نمیشد این پسرمه ...دکترمم داشت کارای بخیه رو میکرد و من همچنان نگاهم به پسرم بود.

سختی زایمانم فقط بخاطر این بود که سرش وارد لگن نشده بود وگرنه کل زایمان من باید همون سه تا زور اخری میشد که اصلا درد نداشت .

تو هفته ۳۷ زایمان کردم ساعت ۱۲شب ۱۸/۳/۹۸که تاریخ تولدشو ۱۹ زدن

💖

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

به به چه آسون زایمان کردی عزیزم...

فکر میکردم یه روزی دنیا رو تکون میدم حداقل رییس تشکیلاتی مثل مایکروسافت میشم سالها درس خوندم کتابای سیصد صفحه ای برنامه نویسی و ریاضی مهندسی و...مدرک گرفتم گفتن بیا برو تو مهد کودک بچه ها رو ببر جیش کنن ماهی ۳۰۰ تومن بگیر...

سلاااااام مریم گلی🤗یادته اونروز رفتی سونو گفته بودن مشکوگ به خارج رحمی😥من اونروز تازه فهمیده بودم باردارم

تو رو یادمه که رفته بودی عسگریه سونو

من مامان پرانرژیه ۹۸ هستم😅😅😅

خداجونم کوچولوم روسالم بهم رسوندی ...😍😍کمکم کن جوری تربیتش کنم که خودت ازم راضی باشی خداجونم تک تک لحظات شیرین بارداری رو برای همه ی منتظرها از ته دلم آرزو میکنم ....❤❤خدایا دامن همه ی منتظرهاروبه زودی سبز کن ... الهی آمین .... 

من یکروز قبل تو زایمان کردم.من پنج سانت بازبودم سی وهشت هفته. دکتر گفت بدو بیمارستان.درد نداشتم. من هشت بستری شدم ولی درزیادی نداشتم.ساعت دوازده دردای وحشتناک شروع شد فقط دادمیزدم می‌گفتم خدا منو بکش.ساعت دوازده وچهل وپنج پسرم اومد دنیا. بخیه هات خوبن؟بچت چندکیلو بود

مبارکه خدا نگهش داره..اتفاقا دیشب باخودم گفتم دیگ کسی خاطره زایمان نمیذاره .

خدایا دامن همه ی منتظرارو سبز کن الهی آمین..اونایی هم تو دلی دارن صحیح و سالم بدنیا بیان 😍😍چقدر خوشحال بودم این امضارو گذاشتم،بچم قسمتم نبود،توروخدا دعام کنین دوباره مامان بشم ..قربون دستای کوچولوت ک پر کشیدی 

خودم زایمان طبیعی کردم

ولی خاطرات زایمان طبیعی واقعا شیرینه با ذوق میخونم چون نمیدونی بعدش چی میشه

خدا پسرت رو حفظ کنه 

اگه مشکل مالی دارید هر شب سوره ی واقعه بخونید معجزه ش رو تو زندگی تون میبینید الخصوص بعد از نماز عشا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ماه🌙

_mahyar | -1 دقیقه پیش

بیاین

narges_khanoomi78 | 1 دقیقه پیش
2834
2835
2108