تاپیک قبلی تا اومدم بذارم پسرم بیدار شد همه رفتن شرمنده دیر شد.
اول خاطره بارداری.
اواخر مهرماه بود شب بود و بارون میومد رفته بودیم بیرون توراه برگشت خیییلی دلم درد میکرد گفتم که الانه پریود شم به شوهرم گفتم کنار یه داروخانه نگه داره و واسم نوار بگیره،ازماشین پیاده شد یهو صداش زدم یه بی بی چکم بگیر.
رفتیم خونه دل تو دلم نبود که برم ببینم چی میشه که گفتم نه بذار واسه صبح،خودمو سرگرم تلوزیون کردم که دیدم خانومه بارداره و بدتر وسوسه شدم برم بی بی چکو بزنم ببینم چی میشه....وسط فیلم پاشدم رفتم دستشویی و تستو زدم یهو دیدم دوتا خط شد اصلا باورم نمیشد بعد ۱۱ ماه الکی الکی مثبت بشه...
حالا خاطره زایمانم.
شنبه بود و قرار شد هفته ۳۷ واسه چکاپ و معاینه لگن برم مطب...معاینه رو انجام داد و گفت یسانت بازی اومد فشار و بقیه کارارو انجام بده که گفت از ترس معاینه فشارت رفته بالا برو و یه ربع دیگه بیا ولی احتمالا نامه بهت میدم واسه هفته دیگه که بری بستری بشی.
هول شدم و پر از استرس رفتم پیش شوهرم گفتم یه هفته دیگه زایمانم میکنم همینجوری داشتم از ترس زایمان بهش میگفتم که یهو صدام زدن برم داخل....
دکترم یه نگاه بهم انداخت گفت انگار خیلی ورم کردی و البته دو سه شبی بود که به اصرار مامانم پیاده روی میکردم از وقتی پیاده روی رو شروع کردم ورمم زیاد شد...دوباره دکتر فشارمو گرفت و گفت بله بیشتر از این نمیشه ریسک کرد بچت رسیده و باید زایمان کنی یه نامه بهم داد و گفت تا ساعت ۲ بستری شو یهو ته دلم خالی شد هرچی ترس بود اومد سراغم انگار تازه فهمیدم که باردارم.
رفتم بیرون و چند دقیقه رو صندلی پیش شوهرم نشستم و هیچی نمیگفتم و اشک تو چشمام جمع شد تا اینکه به شوهرم گفتم و کلی خوشحال شد ،خیلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم و شوهرمم دلداریم میداد معلوم بود خودشم ترسیده ولی داشت ارومم میکرد.
تو راه زنگ زدم به مامانم که اماده بشه یساعت دیگه میریم بیمارستان.