زندگی شده مثل یه اره . روی خرخره من. هر طرف میکشنش باعث میشه بمیرم
نه میتونم ازش جدا بشم و نه میتونم باش ازدواج کنم.
بخاطرش کارمو رها کردم چون دوست نداشت کار کنم. از نظر مالی کاملا ب خودش وابسته ام کرده.
محل سکونتمون رو به یه شهر دیگه آوردیم اینجا غریبم. تنهام. هیچ دوستی ندارم. از مادرم دورم. هیچکسی رو جز خودش ندارم. دستمم ک تو جیب خودم نیست. حتی یه لباس بخام برا بچه ام بخرم باید از خودش پول بگیرم
خدایی اش هم میده هرچی بخام ولی تا کی میتونم برا بچه ام ازش پول بگیرم.
تا کی میتونم امید بچمو ناامید کنم که نمیتونی بیای پیش من زندگی کنی.
دخترم هروقت میاد پیشم با حرفاش جیگرمو میسوزونه.
میگه هیچ کس مثل تو منو دوست نداره. باباش عصبیه صبح تا شب سرکاره و دخترم با نامادریش تو خونه تنهان