2091
2079

تیرماه 96 از شوهرم خیانت دیدم.  اونم خیلی بد. رفت با یه پیرزن متاهل  رابطه برقرار کرد. اولش نمیخاستم جدا شدم ولی رفتم زنه رو دیدم و باش حرف زدم اومدم جفت پامو کردم تو یه کفش که یا طلاقم بده یا میرم همه جا میگم چ گندی زدی. حالا بماند ک چه ها کشیدم و چه روزگار گندی داشتم تو اون روزا ولی در نهایت راضی شد ک با شرط اینکه مهریه امو ببخشم و دخترمو بم بده طلاق بگیریم. دخترم اونموقع 6ونیم سالش بود.... 

مرداد 96 طلاق گرفتیم. کلا دو هفته طول کشید زوند طلاقمون


نگران نباش دقیقا منم همینطوری شده بودم. دکترساینا رو پیدا کردم و از دکترای اونجا مشورت گرفتم و مشکلم حل شد. [اینجا کلیک کن]

2064

وقتی طلاق گرفتم انگار رو ابرا بودم. دخترم پیشم بود. کار میکردم و ب دخترم میرسیدم و باهم عشق میکردیم.  تا اینکه دخترم شد 7 سالش و باباش ازم گرفتش😔

چون تو طلاقنامه ب جای حضانت نوشته بودن حق ملاقات برای مادر از شنبه تا چهارشنبه. 

کابوس اون روزای اول ک دخترم ازم دور بود هنوز شبها آرومم نمیزاره. 

پیش خودم امیدوار بودم که چند وقت نگهش میداره و خسته میشه دوباره میده ب خودم بچه رو.... 

ولی اون رفت ازدواج کرد و شرطشم برای ازدواجش این بوده ک بچه رو باید نگه داره زنه... 

2032
وقتی طلاق گرفتم انگار رو ابرا بودم. دخترم پیشم بود. کار میکردم و ب دخترم میرسیدم و باهم عشق میکردیم. ...

باید همون موقع تعهد محضری بابت حضانت دخترتون میگرفتین ازش 

کاش همین الان خدا میگفت هرچی تو بخوای .

چه مرد اشغال کثیفی بوده چه قالتاق خیانت کرده مهریه رم نداده بچه رم برده خودش میدونسته بچه تا هفت سالگی حضانتش بامادره براهمین گفته بچه رو میدم مهریه نمیدم چقد سادگی کردی دختر

فقط 18 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
جاوید عشق مامان
2104

عروسی کردن و بچه رو هم با خودشون بردن خونه عروس. برایش اتاق چیدن و دخترمم خوشحال که خونه نو دارن و اتاق جدید داره و با اون شرایط خوشحال بود... بچه است دیگه. دلش ب همین چیزا خوشه. 

البته شبها ب سختی خوابش میبرد   مادرش بمیره. یادمه اولا یواشکی ساعت 11 و 12 شب بم زنگ میزد و گریه میکرد که خوابم نمیبره. مامان بغلتو میخام😢😢😢😢

دخترم عادت داشت تو بغل من بخابه و براش قصه بگم. حالا اونجا اتاق جدا داده بودن بهش و ازش میخاستن ک خودش بخابه. چقدر عذاب کشید تا عادت کرد تنها بخابه

وقتی زنگ میزد و صدای هق هق گریه های یواشکی اش رو میشنیدم دلم میخاست فقط بمیرم. تا صبح اشک میریختم و عروسکاشو بغل میکردم و ضجه میزدم. 

میدونم که مادرا درکم میکنن. میدونید چی میگم وقتی بچه اتون تو بغلتون نیست و تک و تنها باید شبو صبح کنید. 

قلیون شده بود شریک زندگی من بدبخت. 


عروسی کردن و بچه رو هم با خودشون بردن خونه عروس. برایش اتاق چیدن و دخترمم خوشحال که خونه نو دارن و ا ...

چقد سخته دخترم تازه بیداره شده از خواب اشکام همینجوری داره میاد .فقط میتونم برات دعا کنم

میشه برای شفا و سلامتیم ی صلوات بفرستی.
1718
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2038
2097
1872
2101
2052
2099
2105
2108