۱۷
سالم بود عاشق شدم
عاشق یکی از فامیل های مامانم
خیلییییی باهاشون رفت و آمد داشتیم یه شب از خونشون اومدیم دلو زدم به دریا و با خط ناشناس پیام دادم بهش و وانمود کردم که اشتباه گرفتم شماره رو
اون ول کن نبود ومیخواست منو ببینه
باهاش قرار گذاشتم اما شب قرار گفتم من فلانیم
وااااای نمیدونی چقدرررر قربون صدقم شد که من مدتهاس تو فکرتم و از این حرفها خلاصه پیامک و زنگ زدنامون ادامه داشت تا یکماه بعدش که گفت میخوام بیام خواستگاریت
منم ذوق زده به بابام گفتم وبابام گفت نننننه که نه
منم لجباز و گفتم یا این یا هیچ کس
روز موعود رسیدو بابامو به هررررربدبختی بود راضی کردم اما گفت محرم شین یه مدت اما عقد فعلا نه
منم گفتم اشکال نداره و محرم شدیم وبابام گفت خداکنه پشیمون نشی منم با غرور گفتم عمراااااااا
روزای اول همه چی خوب بود و من خودمو ملکه میدیدم درکنار شاهزاده ش
همیشه میگفتم عاشق شدم و بهش رسیدم
چند ماه بعد از محرمیتمون تولدش بود و خونه داشت برای خودش
به خواهرش گفتم میخوام غافلگیرش کنم گفت بیا من کلید خونشو بدم تو با کیک برو اونجا منم به به بهونه میگم بیاد اونجاو غافلگیرشه
منم رفتم غافل از اینکه چه چیزی در انتظارمه
کلیدانداختم رفتم تو دیدم یه صدای مبهم از اتاق میاد رفتم درو باز کردم دیدم بععععععله آقا با صمیمی ترین دوستم توی بدترین شرایطه
دهنم قفل شد نمیدونستم چی باید بگم دستشو گذاشت روی دهنم فکر کرد میخوام جیغ بزنم با دیت دیگه شم دستمو گرفت
به هر بدبختی بود خودمو کشیدم بیرون و تا خونمون پیاده رفتم و گریه کردم و تا رسیدم خونه گفتم منو اون به درد همنمیخوریم و رفتمخوابیدم صبح با درد دستم از خواب بیدار شدم رفتیم دکتر گفت دستت از دوجا شکسته
طرفای ظهر بود که زنگها شروع شد و کل فامیل با حرفای نامفهوم شروع مردن به بازخواستم اونجا فهمیدم جریانو برعکس تعریف کرده واسشون