سلام می خوام در مورد خواهرم حرف بزنم و خودم می خوام نظرتان رو در مورد رفتار های اون و خودم بدونم و این که چطوری از این به بعد رفتار کنم که درگیری و دعوا نشه من خواهر بزرگتر هستم و دوتا خواهر دیگه هم دارم با کوچیک خیلی صمیمی هستم ولی با دومی اصلا رابطه خوبی ندارم وقتی پدر و مادرم می خواستن جدا شن بیست سال پیش مادرم می فهمه باردار روی همین خواهرم که گفتم باهاش مشکل دارم خیلی سعی کن سقطش کنه ولی خدا نخواست انگار همیشه زندگی پدر و مادرم پر از تنش بوده من فرزند اول بودم و مدیریت خونه از زمانی که ۱۲ سالم بود همیشه با من بوده همیشه مادرم درد دل هاش به من می گفت و توی هرکاری از من مشورت می گرفت سه تا هم برادر دارم این خواهرم همیشه باعث دردسر خانواده بوده تا وقتی مجرد بود مدام تیپ های جنجالی و کارهای مسخره می کرد چند بار گوشی مخفی ازش گرفتیم و یه پسره رو می خواست که یارو معتاد و الاف بود و خیلی ابرومون رو تو فامیل برد تا این که با پسر عموم ازدواج کرد پسر عموم قبلا دو تا زن طلاق داده و ده سال هم از خواهرم بزرگتر ما باز هم مخالفتکردیم ولی خودش گفت می خوامش و ما هم از دستش خسته شده بودیم و مادرم و برادرم میگفتن از دست آبرو ریزی هاش خلاص میشیم اگه ازدواج کنه خلاصه ازدواج کردن من قبل از اون ۸ سال پیش ازدواج کرده بودم و بچه دارم خواهرم همیشه از من بدش می اومد ولی هیچ وقت علنی نمی گفت بیشتر پیش خواهر کوچیک ترم یا مادرم حرف میزد قبل از عروسیش به مامانم اینا گفته بود به روشنایی بگید حق نداره فلان لباس بپوشه یا کاری کنه که همه بهش توجه کنن نمی گم خوشگل هستم ولی نسبت به خواهرم زیباترم همیشه فکر میکردم درگیریدرگیریش با من فقط به خاطر ظاهرم برای عروسیش هم گفتم باشه به هر حال تو عروس هستی و حق توعه که ستاره مجلس باشی ولی بازم بعد از عروسیش به من تیکه پرونده که همه میگفتن وای خواهرت یعنی من چقدر عقده ای رفته عین عروس ها خودش درست کرده چقدر آرایش کرده و فلان ...
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
در دل هر سیبی دانه ها محدودند در دل هر دانه سیبها نامحدود ،روزگاریست عجیب دانه باشیم نه سیب طرف عینک نمیزد که نگن عینکیه جلوی پاشو ندید و خورد زمین از فردا بهش گفتن چلاق .... واسه ی خودتون زندگی کنین 🌱🌱🌱
اینا همش گذشت تا کم کم شوهرم هم به شوهر خواهرم حساس شد چون مادرم خیلی بهش احترام می زاشت و قبلا بی احترامی های زیادی به شوهرم کرده بود چون مخالف ازدواج ما بودن و مدام سنگ سر راه ما می زاشت وقتی به مادرم اعتراض کردم می گفت بخدا فقط می خوام زندگی خواهرت حفظ کن تا با شوهرش خوب باشن تا یه وقت خواهرت فیلش یاد هندوستون نکنه چون مدام خواهرم میگفت نمی بخشم تون که نزاشتید به عشقم برسم همون که گفتم معتاد بود شوهر خواهرم خیلی بی قید بود مثلا با شلوارک توی خونه ما می گشت اهل مشروب بود و مدام قلیون و سیگار میکشه خواهرم از وقتی ازدواج کرده بود تیپ های خیلی بدی می زد جوری که اندام هاش برجسته و مشخص بودن توی لباس چند بار من و مادرم به خواهرم تذکر دادیم ولی شوهرش ازش دفاع کرد که شما ها منگول و عقب افتاده هستید و از دنیا عقبین این زن منه و به خودم ربط داره تیپش
با خانواده شوهرش بشدت مشکل داره و یک بار خواهر شوهرش به من زنگ زد که خواهرت بهمون فحش ناموسی داده و فلان گفت نصیحتش کن منم گفتم بچه اس و شما ببخشید بعد رفتم باهاش حرف بزنم کلی بد و بیراه بارم کرد که تو غلط کردی با خواهر شوهر من حرف روی و زندگی من به تو ربطی نداره بعدش زنگ زد به مادرم گفت که من با خواهر شوهرش دوست شدم و مدام پشت سرش پیش خانواده شوهرش حرف میزنم تا زندگیش بهم بزنم این دعوا ها بود همیشه ولی از شوهرم قایم میکردم که نفهمه بچه اش دنیا اومد من یه شهر دیگه بودم و چون شاغل هستم نتونستم بدم برای زایمان پیشش برای همین باز هم قهر کرد عید اومدن خونه مادرم بهش ۵۰۰ کادو بچه اش دادم تشکر کرد آشتی کرد ولی چند روز بعد که دیدمش جواب سلام منو نداد به مامانم گفتم چیه گفت میگه بچه ام چند روز مریض بود عرضه نداشتی زنگ بزنی حالش رو بپرسی گفتم بخدا زنگ زدم گوشیت خاموش بود زنگ زدم شوهرت اولش قبول نمی کرد یک ماه بعد پیام داد معذرت خواهی کرد گفت حقیقتش شوهرم بهم نگفت تو زنگ زدی گفت از تو بدش میاد و میگه واسه همین بهت نگفتم
شوهرش میگه پدر شما جانباز چرا خانواده ات اونو گذاشتن سر کار ولی تو رو نزاشتن در صورتی که خواهرم همش دنبال جلف بازی و حتی دیپلم هم نداشت هم من همیشه توی مدرسه و دانشگاه نخبه بودم شوهرش در مورد کادو عروسی و تولد بچه شون هم گفته بود خواهرت شاغل کادو کم داده و فلان یه شب خواهرم با گریه اومد خونه ما و گفت شوهرم بهم خیانت میکنه و فلان هزارتا حرف زد اما به خاطر بچه ام از شما ها مخفی میکردم الان ازم حمایت کن تا طلاق بگیرم من بچه اول خانواده هستم و کلا تمام مشکلات خانواده و تصمیمات رو با من مشورت میکنن ولی خواهرم بار اول بود که می اومد ازم کمک می خواست می گفت شوهرم همش میره کافه و قلیون سرت و خیلی موارد دیگه خلاصه جلسه خانوادگی با شوهرش گذاشتم و شوهرش هم گفت خواهرتون خیلی ولخرج و فقط به فکر بد و فر خودش نه غذا درست میکنه نه هفته ای یکبار ظرف میشوره همش سرش توی تل خلاصه باهاشون حرف زدم آشتی کردن اون شب خونه ما خوابیدن تا فرداش بزن شهر خودشون مادرم و برادرم و خواهرم کوچکم هم بودن بعد از آشتی کنون بچه اش داشت گریه می کرد به مامانم گفت بخوابنش برام خواهر کوچیکم گفت مامان چند روز سر درد داره و نمی تونه از بچه ات نگهداری کنه یه دفعه پریدن به هم شوهرش هم اومد جلو و خواهر کوچیکم گرفت به کتک شوهر من هم اومد جدا شون کرد مادرم حالش بد شد منم بهشون گفتم یالا سریع از خونه من بزنید بیرون اینا دوتا خواهر هستن تو گوه خوردی دخالت کردی و خواهرم زدی گفت خواهرت به زنم توهین کرد گفتم نه فقط گفت مامان نمی تونه از بچه ات نگهداری کنه خلاصه با سر و صدا اون شب دوتاشون رو بیرون کردم مامانم خیلی گریه کرد و نفرین شون کرد که چرا خواهر کوچک ترم رو زدن خواهر دختر خیلی خوبی و بچه ته تغاری ماست و خیلی خیلی عزیز برای همه ما