2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

🔸بیخیال قضاوت ها

مردم درچیستیِ زندگیِ خودشان هم

مانده اند

اگر به حرف این ها اهمیت بدهی؛

هرکس برایت حکمی صادر می کند

گوش هایت را بگیر،

در لاکِ خودت بمان،

و برایِ خودت زندگی کن :)

ما هیچ وقت بزرگ نشدیم. فقط

بچگیمان را از دست دادیم !

بچه که بودیم همه چشمان خیس ما

را می‌دیدند و حالا که بزرگ شده‌ایم،

هیچ‌کس نمی‌بیند. نه اینکه اشک نریزیم،

بچه که بودیم نمی‌ترسیدیم از اینکه

در جمع اشک بریزیم. حالا در خلوت

خودمان و پنهانی اشک می‌ریزیم.در آن

دوران آرزوهای بزرگ بزرگمان چیزیهای

کوچکی بود که می‌توانستیم به آنها

زود دست پیدا کنیم اما در بزرگسالی

کوچک‌ترین آرزوهایمان آنقدر بزرگ است

که برای به دست آوردنش باید

سالها تلاش کنیم.

در دوران کودکی دلمان به سادگی

نمی‌شکست. بزرگ شده‌ایم و دلمان

خیلی زود از اطرافیانمان می‌شکند.

در بچگی دلخوری‌ها زود فراموش می‌شد،

قهرها فقط یک ساعت طول می‌کشید.

حالا حتی دلخوری‌های کوچک گاه به

کینه تبدیل می‌شود. قهرها سال‌های

سال طول می‌کشد و گاهی تا آخر عمر

آشتی نمی‌کنیم. بچه که بودیم یک

تکه نخ رنگی هم می‌توانست سرگرممان

کند. حالا هزاران هزار کلاف سردرگم

در زندگی داریم که هیچ‌کدام هم نمی‌تواند ل

حظه‌ای ذهنمان را گرم کند.

بچه که بودیم همه را دوست داشتیم.

چند تا؟ بزرگ‌ترین عددی که می‌شناختیم

را می‌گفتیم. همه را ده تا دوست داشتیم.

حالا؟ دوست داشتن‌هایمان انتخابی و

سخت شده است. آنقدر که بعضی‌ها را

یکی هم دوست نداریم. در بچگی

قضاوت نمی‌کردیم. حالا که بزرگ شده‌ایم

رفتارهای دیگران را، خوب و بد

قضاوت می‌کنیم. گاهی رفتارهای

دیگران را پیش‌داوری می‌کنیم و از

کوچک‌ترین حرفمان صدها منظور

داریم و از کوچک‌ترین حرف دیگران

هزار منظور برداشت می‌کنیم.

و از همه این‌ها عجیب‌تر اینکه بچه که

بودیم، آرزو داشتیم بزرگ شویم و

حالا که بزرگ شده‌ایم، دلمان می‌خواهد

به دوران بچگی برگردیم. هر روز برای

دوران بچگی‌ها که پر از عشق بود و شور و

نشاط و سرزندگی حسرت می‌خوریم.

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود دوستش ازنامزدش دل برده 

مثل یک افسرشرافتمندی که به پرونده جرم پسرش برخورده خسته ام مثل زنی پیر که شده سربار عروس پسرش پیش زنش برسراودادزده

مثل یک زن حامله درماه نهم که بفهمدبه درد سرطان مشکوک است 

خسته ام کاش کسی حال مرامیفهمید غیرازاین بغض که در راه گلوسدشده است شده ام مثل مریضی که پس ازقطع امید در پی معجزه ای راهی مشهدشده است

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز